|
هدف:
چنانچه ندانی به کجا می خواهی بروی ٬
چگونه می توانی انتظار داشته باشی که به آنجا برسی ؟
|+| نوشته شده توسط سینا در پنجشنبه هفتم آذر 1387 و ساعت 19:12 مردان بزرگ...
مردان بزرگ همچون كوه اند كه هر چه از آن ها دورتر مي شويم عظمت آن ها بيشتر آشكار مي گردد . لرد جوی |+| نوشته شده توسط سینا در جمعه چهارم مرداد 1387 و ساعت 14:7 گذشته....
گذشته را در آغوش بگير اما در آن زندگي نكن. |+| نوشته شده توسط سینا در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 و ساعت 23:9 متشکرم پدر که نشان دادی ما چقدر فقیر هستیم!
روزي از روزها پدري از يك خانواده ثروتمند پسرش را به مناطق روستايي برد تا او دريابد مردم تنگدست
چگونه زندگي مي كنند. آنان دو روز و دو شب را در مزرعه خانواده اي بسيار فقير سر كردند و سپس به سوي
شهر بازگشتند. در نيمه هاي راه پدر از فرزند پرسيد: خب پسرم به من بگو سفر چگونه گذشت؟ - خيلي خوب بود پدر. - پسرم آيا ديدي مردم فقير چگونه زندگي مي كنند؟ - بله پدر ديدم... - بگو ببينم از اين سفر چه آموختي؟ - من ديدم كه: ما در خانه خود يك سگ داريم و آنان چهار سگ دارند. ما استخري داريم كه تا نيمه هاي باغمان طول دارد و
آنان بركه اي دارند كه پاياني ندارد. ما فانوسهاي باغمان را از خارج وارد كرده ايم ولي فانوسهاي آنان
ستارگان آسمانند. ايوان ما تا حياط جلوي خانه مان ادامه دارد اما ايوان آنان تا افق گسترده است... ما قطعه زمين كوچكي داريم كه در آن زندگي مي كنيم اما آنها كشتزارهايي دارند كه انتهاي آنها ديده نمي شوند.
ما پيشخدمتهايي داريم كه به ما خدمت مي كنند اما آنها خود به ديگران خدمت مي كنند. ما غذاي
مصرفي مان را خريداري مي كنيم اما آنها غذايشان را خود توليد مي كنند. ما در اطراف ملك
خود ديوارهايي داريم تا ما را حفاظت كنند اما آنها دوستاني دارند تا آنها را محافظت كنند
آن پسر همچنان سخن مي گفت و پدر سكوت كرده بود و سخني براي گفتن نداشت. پسر سپس افزود: متشكرم پدر كه نشان دادي ما چقدر فقير هستيم! |+| نوشته شده توسط سینا در چهارشنبه پنجم تیر 1387 و ساعت 18:40 انسان بودن....
خدایا کفر نمی گویم پریشانم چه می خواهی تو از جانم؟ مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداوندا تو مسئولی خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن دراین دنیا چه دشوار است چه رنجی می کشد آنکس که انسان است واز احساس سرشار است. ارسالی از دوست عزیزم-بابک. |+| نوشته شده توسط سینا در سه شنبه چهارم تیر 1387 و ساعت 12:21 مرگ انسان؟
انسان هميشه پايان عمر نمي ميرد، مرگ انسان زماني است كه نتواند عشق بورزد و دوست بدارد. |+| نوشته شده توسط سینا در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 و ساعت 20:58 دریا:
دریاها نماد فروتنی هستند . در نهاد خود کوه هایی بلندتر از خشکی دارند ولی هیچ گاه آن را به رخ ما نمی کشند . |+| نوشته شده توسط سینا در پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت 21:31 مي خواستم اما نخواستند:
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است عاشق شدم ، گفتند دروغ است گریستم ، گفتند بهانه است خندیدم ، گفتند دیوانه است دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم ( دکتر علی شریعتی ) |+| نوشته شده توسط سینا در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387 و ساعت 20:23 گذر زمان:
گذشت زمان بر آنها که منتظر می مانند بسیار کند، بر آنها که می هراسند بسیار تند، بر آنها که به سر خوشی می گذرانند بسیار کوتاه است. اما بر... ویلیام شکسپیر
|+| نوشته شده توسط سینا در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:14 چرای زندگی:
کسی که چرایی در زندگی دارد ٬ با هر چگونه ای خواهد ساخت . نیچه |+| نوشته شده توسط سینا در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 21:17
برای یاد گرفتن آنچه می خواستم بدانم احتیاج به پیری داشتم ، اکنون برای خوب به پا کردن آنچه که می دانم ، احتیاج به جوانی دارم
ژوبرت. |+| نوشته شده توسط سینا در پنجشنبه دوم اسفند 1386 و ساعت 19:0 جبران خلیل جبران:
مرگ بر روي زمين براي فرزند خاك پايان راه است ، اما كسي كه آسماني است ، مرگ برايش آغاز كاميابي است ؛ بي ترديد كاميابي از آن اوست . اگر كسي در خيال خود سپيده دمان را در آغوش بگيرد ، جاودانه مي شود . كسي كه شب درازش را به خواب رود ، به يقين در درياي خوابي ژرف محو مي شود . كسي كه در بيداري اش زمين را تنگ در آغوش مي گيرد ، تا به آخر بر روي زمين خواهد خزيد . و كسي كه سبكبار و آسوده با مرگ مواجه شود ، از مرگي كه به دريا مي ماند ، با اطمينان عبور خواهد كرد ؛ گران جانان فرو ميروند . * تنها مرگ و عشقند كه همه چيز را دگرگون مي كنند .
|+| نوشته شده توسط سینا در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 و ساعت 19:36
دنبال کسی نگرد که بتونی باهاش زندگی کنی . با کسی ازدواج کن که بدون اون نتونی زندگی کنی. |+| نوشته شده توسط سینا در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 19:12 |
|



.jpg)



