|
انتظار:
لحظه هايم به يغما مي رود . روزهايم گرد فراموشي مي گيرد زنگار مرگ هستي ام را مي پوشاند ... و من همچنان به پنجره خيره مانده و براي كبوتران دانه مي ريزم..... |+| نوشته شده توسط سینا در شنبه شانزدهم آذر 1387 و ساعت 19:41 هفت حرف
تنها هفت حرف است,هفت حرف ساده مثل همه ی حروف ساده ی الفبا,تنها هفت حرف که کنار هم به ارامی و طنازی می نشینند.هفت حرف کنار هم اما با گفتن همین هفت حرف گاهی فاصله هایی به اندازه ی همه ی فاصله های دنیا را در میان ادمها ایجاد می کنند. فقط هفت حرف که وقتی کنار هم قرار میگیرند می توانند دنیایی به گستردگی هفت اسمان را بین ادمها رقم بزنند. می توانند عاشقانه در کنار هم دیگر بنشینند و دنیای عاشقانه ی ادمهارا دستخوش جدایی ها بکنند. هفت حرف که نرم و سبک در کنار هم جمع میشوند اما هنگامی کهگفته میشوند ادمهارا از هم جدا میکنند,عشق هارا پایان میدهند دوست هارا پاره میکنند و فراق هارا ایجاد میکنند. هفت حرف که کنار همدیگر هستند گاه ارام بیان میشوند و با خونسردی گاهی هم پر خشم و خروش و گاه انچنان با بغض های گره بسته در گلو بیان میشوند که سنگینی کلام را چند برابر میکنند. هفت حرف است گاه پنجره ای میشوند که بروی غم و تنهایی ها باز میشوند. من و تو چه ارام و بی تفاوت بارها و بارها این حروف ساده را بکار میبریم بی انکه بیندیشیم که اثراتی روی زندگی روی احساسات و علائق ما میگذارد. گاهی فکر کنیم به همین هفت حرف ساده که بارها برزبان ما جاری شده اند. فکر کنیم به خداحافظ و به پایان هایی که با این هفت حرف ساده به وجود می اوریم.فکر کنیم گاهی به اشکهایی که با گفتن این حروف در چشمهای انان که دوستمان دارند حلقه میزند |+| نوشته شده توسط سینا در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 و ساعت 19:17 پرسید...!
پرسید به خاطر چه کسی زنده هستی ؟ بااین که می خواستم فریادبزنم به خاطرتو گفتم : به خاطر هیچکس ... پرسید به خاطر چه زنده هستی ؟ بااین که می خواستم فریادبزنم به خاطرتو گفتم : به خاطر هیچ چیز ... درحالی که اشک تو چشماش حلقه زده بود پرسیدم ؟ توبه خاطر چه چیزی زنده هستی ؟ گفت : به خاطرکسی که به خاطرهیچکس زنده نیست . |+| نوشته شده توسط سینا در پنجشنبه چهارم مهر 1387 و ساعت 19:33 کاش......
جمله ای در مورد کلمه " کاش" بنویسید. هر آنچه که بر دلتان جاریست را برای ما بفرستید تا دیگران هم استفاده کنند. ممنون.
بی اراده متولد می شویم، بی اختیار می میریم، افسوس که آشنایی اتفاقی است و جدایی ها کاش هرگز اتفاق نیفتد کاش... کاش... کاش... |+| نوشته شده توسط سینا در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 و ساعت 11:19 شاگرد و استاد:
شاگرد از استادش پرسید: عشق چیست؟
استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور.
اما هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای
بچینی.
شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت.
استاد پرسید: چه اوردی؟
و شاگرد با حسرت جواب داد: هیچ!
هر چه جلوتر میرفتم خوشه های پر پشت تری می دیدم و به امید پیدا کردن
پر پشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم.
استاد گفت: عشق یعنی همین!
شاگرد پرسید: پس ازدواج چیست؟
استاد گفت: به جنگل برو و بلند ترین درخت را بیاور.
اما به خاطر داشته باش که باز هم نمی تونی به عقب برگردی!!
شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.
استاد از او ماجرا را پرسید و شاگرد در جواب گفت:
به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم.
به سبب انکه ترسیدم اگر جلو بروم باز هم دست خالی برگردم.
استاد گفت: ازدواج یعنی همین! |+| نوشته شده توسط سینا در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 و ساعت 18:1 دل:
به دل پناه ببر ٬ آخرین پناهت اوست
که دل تو را چنان که تمنای توست ٬ دارد دوست
|+| نوشته شده توسط سینا در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 و ساعت 17:54 آخه چرا؟
چرا ؟ خسته ام من ... خسته ام از هر چه که بود ... خسته ام از هر چه که هست ... خسته از زندگی ، مشکلات ... چرا دنیا رو این طوری ساختن ؟ چرا خدا به یکی کم میده به یکی زیاد ! چرا خدا خوشی یکیو میگیره به اون یکی میده ؟ چرا خوبا زود میرن و بدا می مونن ؟ چرا آدمای خوب اینقدر رنج میکشن ؟ چرا ... خدایا مگه خودت خوب نیستی ، این همه رنج میدی ؟؟؟ آره من گله دارم ، من از عالم و آدم گله دارم ، من از توام گله دارم . خدا مگه تو نگفتی خوبی کنی بهت لطف میکنم ... پس کوش ؟؟ من تو این دنیا می خوام لطف کنی ، مگه من با پای خودم اومدم تو این دنیا ؟ یا خودت منو آوردی که حالا این طوری با من تا می کنی ؟ همیشه باید برای دادن یک نعمت ، بنده ها تو سختی بدی ؟ هیچی ازت نمی خوام فقط یک مرگ بی منت بده . ازین بابت هم ممنونتم ......! |+| نوشته شده توسط سینا در شنبه نهم شهریور 1387 و ساعت 20:32 من هستم:
و در اين بيشه ی تنهايی چرا کسی نيست که بگويد من هستم يا نه ؟ اگر هستم پس چرا از نيستی ام چرا کسی نيست به او بگويد در آن زلال نگاهش غرقم چرا کسی نيست بفهمد از اينجا رفتن بهتر از ماندن است چرا کسی نيست بفهمد که من آزادم و اما اسيرم اسير نگاهش اسير عشقی که نگاه سوزانش را در قلبم جا گذاشته و رفته چرا کسی نيست بفهمد که جای اشک تو چشام خونه چرا کسی نيست بفهمد که اسير انتظارماندن يعنی چی ؟ چرا کسی نيست موقعی که ذره ذره وجودم را غم گرفته مرا در اغوش بگيرد چرا غريبم چرا ؟ چرا نمی توانم به هيچ کس بگم منم هستم اما بدون او که برايم مثل هيچ کس نيست |+| نوشته شده توسط سینا در شنبه نهم شهریور 1387 و ساعت 20:25 خواستن توانستن است:
دريا بي ريا و ساده با ساحل حرف مي زند . ساحل گويي با دريا قهر است . دريا را كنار مي زند ولي دريا دوباره پيش مي آيد . من مي توانم دريا را با ساحل آشتي دهم . آري . من مي توانم . كيست كه بگويد قهر ساحل و دريا ماندگار است ؟ من مي توانم مگر خواستن توانستن نيست . من مي توانم غروب را با طلوع آشتي دهم . كيست كه بگويد غروب دلتنگ است و دريا تنها ؟ من چشمه ام . من مي توانم بجوشم . من شمعم . مي توانم بسوزم . من مي توانم تا اوج پرواز كنم . من مي توانم . اما به راستي چرا مي كوشم تا آن كنم كه هیچکس نتواند ؟ چرا به روزنه هاي تاريك وجودم پرتوي از معرفت نتابانم و كوير قلبم را از زلال آدميت جرعه اي ننوشانم و سيرابش نگردانم ؟ من مي خواهم خود را پيدا كنم . مي خواهم تا اوج خود پرواز كنم . مي خواهم به نظاره غروب نا پاكي ها بنشينم و دوباره طلوع كنم . مي خواهم آنقدر درياي وجودم را زلال كنم كه ستارگان تا سپيده دم هزاران بار برايش چشمك بزند . |+| نوشته شده توسط سینا در یکشنبه سوم شهریور 1387 و ساعت 12:16 همیشه از فاصله می ترسیم:
همیشه از فاصله می ترسیم همیشه از فاصله گله داریم یادمان رفته در سرمشقهای کودکی برای فهم لغات و ترکیبهای تازه همیشه کمی خط فاصله لازم بود...... |+| نوشته شده توسط سینا در شنبه دوم شهریور 1387 و ساعت 19:37 رنج:
قلب آدم ها گاهی شکوه می کند چرا که آدم ها می ترسند که بزرگترین رؤیاهایشان را متحقق کنند، چون یا فکر می کنند که لیاقتش را ندارند و یا اینکه نمی توانند از عهده آن برآیند. ما قلب ها از ترس می میریم. تنها از اندیشیدن به عشق های مدفون شده و یا لحظاتی که می توانستند خیلی زیبا باشند و نبودند یا گنج هایی که می توانستند کشف شوند ولی برای همیشه در زیر خاک مدفون ماندند چون اگر هریک از این اتفاق ها بیفتد ما رنج وحشتناکی می کشیم. «قلب من از رنج کشیدن می ترسد» *** همیشه به قلبت بگو: «که ترس از رنج از خود رنج بدتر است» (تاریکترین لحظه شب لحظه قبل از طلوع آفتاب است). |+| نوشته شده توسط سینا در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت 19:34 من.....تو....اینک.....هیچ.......!
سالها مي گذرد از شب تلخ وداع از همان شب كه تو رفتي و به چشمان پر از حسرت من خنديدي تو نمي دانستي تو نمي فهميدي كه چه رنجي دارد با دل سوخته اي سر كردن رفتي و از دل من روشنايي ها رفت ليك بعد از آن شب هر شبم را شمعي روشني مي بخشيد بر غمم مي افزود جاي خالي تو را مي ديدم مي كشيدم آهي از سر حسرت و مي خنديدم به وفاي دل تو و به خوش باوري اين دل بيچاره خود ناگهان ياد تو مي افتادم باز مي لرزيدم گريه سر مي دادم خواب مي ديدم من كه تو بر مي گردي تا سرانجام شبي سرد و بلند اشك چشمان سياهم خشكيد آتش عشق تو خاكستر شد ياد تو در دل من پرپر شد اندكي بعد گذشت اينك اين من... تنها... دستهايم سرد است قدرتم نيست دگر... تا كه شعري گويم گر چه تنها هستم نه به دنبال توام نه تو را مي جويم حال مي فهمم من... چه عبث بود آن خواب كاش مي دانستم عشق تو مي گذرد تو چه آسان گفتي دوستت دارم را و چه آسان رفتي كاش مي فهميدي وسعت حرفت را آه... افسوس چه سود قصه اي بود و نبود |+| نوشته شده توسط سینا در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت 19:30 لبخند خدا........
هر انساني لبخندي از خداست ، تقديم به تو كه زيباترين لبخند خدايي |+| نوشته شده توسط سینا در یکشنبه بیستم مرداد 1387 و ساعت 19:15 زیر درخت آرزو:
می خوام یه قصری بسازم پنجره هاش آبی باشه |+| نوشته شده توسط سینا در سه شنبه یکم مرداد 1387 و ساعت 21:31 تقدیم به عزیزانی که درد فراق پدر را می کشند......
توی يک بغض هميشه ، گريه هامو دوره کردی جای خالی نگاهت ، ميگه تو برنمیگردی منمو يه بغض پنهون ، خاطراتی پاره پاره عاشق و غمگين و تنها ، اين چه رسم روزگاره وقتی که تو هر ترانه ، من به تو نمیرسم باز وقتی که يه دنيا راهه ، برسم به اوج آواز دلم از دنيا میگيره ، شعر چشماتو میخونم کاش ببينمت دوباره ، ولی افسوس ... نمیتونم دوباره بيا به خوابم ، ای تو تنها عشق نابم بگو اين قصه دروغه ، من کجای اين سرابم بگو اين دخيل عشقو ، به کجای خونه بستی که توی طلسم پائيز ، گم شدی ، رفتی ، شکستی آسمون پشت و پناهت ، ای عزيز بیسرانجام من رو اين زمين تنها ، عاشقونه تو رو میخوام حالا اين ابر قديمی ، دست رو شونههام ميذاره سرنوشتمو میدونه ، که به حال من میباره پدرم شعر منی تو ، اگه تنها اگه سردی بغض بیوقفهی بارون ، ميگه تو برنمیگردی . |+| نوشته شده توسط سینا در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 و ساعت 19:42 زندگی.......................:
شب آرامی بود می روم در ایوان، تابپرسم از خود زندگی یعنی چه؟ مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا لب پاشویه نشست پدرم دفتر شعری آورد، تکه بر پشتی داد شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین با خودم می گفتم : زندگی، راز بزرگی است که در ما جارست زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست رود دنیا جاریست زندگی ، آبتنی کردن در این رود است وقت رفتن به همان عریانی که به هنگام ورود آمده ایم دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟ هیچ!!! زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری شعله گرمی امید تو را ، خواهد کشت زندگی درک همین اکنون است زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است ، که نخواهد آمد تو نه در دیروزی ، و نه در فردایی ظرف امروز ، پر از بودن توست شاید این خنده که امروز ، دریغش کردی آخرین فرصت همراهی با ، امید است زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک ، به جا می ماند زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ زندگی ، خاطر دریایی یک قطره ، در آرامش رود زندگی ، حس شکوفایی یک مزرعه ، در باور بذر زندگی ، باور دریاست در اندیشه ماهی ، در تنگ زندگی ، ترجمه روشن خاک است ، در آیینه عشق زندگی ، فهم نفهمیدن هاست زندگی ، پنجره ای باز، به دنیای وجود تا که این پنجره باز است ، جهانی با ماست آسمان ، نور ، خدا ، عشق ، سعادت با ماست فرصت بازی این پنجره را دریابیم در نبندیم به نور ، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم پرده از ساحت دل برگیریم رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم زندگی ، رسم پذیرایی از تقدیر است وزن خوشبختی من ، وزن رضایتمندی ست زندگی ، شاید شعر پدرم بود که خواند چای مادر ، که مرا گرم نمود نان خواهر ، که به ماهی ها داد زندگی شاید آن لبخندی ست ، که دریغش کردیم زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست من دلم می خواهد قدر این خاطره را دریابیم.
|+| نوشته شده توسط سینا در شنبه هشتم تیر 1387 و ساعت 19:9 راز زندگی:
در افسانه ها آمده روزي كه خداوند جهان را آفريد ، فرشتگانش را فراخواند و از آنها خواست تا براي پنهان كردن راز زندگي پيشنهاد بدهند . يكي از فرشتگان گفت : خداوندا آنرا در زير زمين مدفون كن . فرشته ديگري گفت : راز زندگي را در كوهها قرار بده . ديگري گفت آنرا در زير درياها قرار بده ! ولي خداوند فرمود : اگر من بخواهم به گفته هاي شما عمل كنم فقط تعداد كمي از بندگانم قادر خواهند بود آنرا بيابند . در حاليكه من مي خواهم راز زندگي در دسترس همه بندگانم باشد . در اين هنگام يكي از فرشتگان گفت : خداي مهربان راز زندگي را در قلب بندگانت قرار بده . زيرا هيچكس به اين فكر نمي افتد كه براي پيدا كردن آن بايد به قلب و درون خودش نگاه كند . و خداوند اين فكر را پسنديد ! |+| نوشته شده توسط سینا در شنبه هشتم تیر 1387 و ساعت 19:1 گمشده:
به زیبنده و نازنین کودکی |+| نوشته شده توسط سینا در یکشنبه پنجم خرداد 1387 و ساعت 20:55 سیزده خط برای زندگی:
دوستت دارم ، نه به خاطر شخصیت تو ، بلکه به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم. |+| نوشته شده توسط سینا در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:31 چشمهایش...
برای دوست نابینایم: گریه می کردی و اشک گونه هایت را نوازش می کرد . مگر نه ... نوازش اش را حس کردی؟ می دانی ... به نظر من شیرین ترین و لذت بخش ترین نوازش ها ، نوازش قطره های اشک موقعی که گونه هایت را آرام نوازش می دهند می باشد . نمی دانم چشمانت دنیا را دوست ندارد و یا دنیا چشمانت را ؟ من دلم گرفت وقتی گفتی چشمانت را خدا گرفته ... چشمانت را از آن او کن تا همه جا را ببینی ، خیلی دور نیست ، نگاه کن ... حتما او را می بینی ... حتما |+| نوشته شده توسط سینا در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 و ساعت 19:6 |
|
















