|
هرتا مولر برنده جایزه نوبل ادبیات شد:
هِرتا مولر، نویسنده ۵۶ ساله رومانیاییتبار آلمانی، برنده صدوششمین جایزه نوبل ادبیات شد. نویسنده رمانهای «گوجههای سبز» و «هر چه از آن من است همراه خود دارم»، نهمین نویسنده آلمانی است که این جایزه را دریافت میکند. ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط سینا در جمعه هفدهم مهر 1388 و ساعت 8:25 استاد بزرگ سنتور ایران درگذشت:
پرويز مشكاتيان، استاد سنتور ايران، صبح روز دوشنبه ۳۰ شهریور به دليل ايست قلبي در منزلش در تهران و در سن 54 سالگي درگذشت. ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط سینا در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 و ساعت 12:32 عدم مشارکت 102 کاریکاتوریست ایرانی در نهمین دوسالانه بین المللی کاریکاتور تهران:
۱۰۲ کارتونیست ایرانی در بیانیه ای با اشاره و انتقاد از رخدادهای پس از انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری در ایران، ضمن همدردی با مردم ایران، عدم مشارکت خود در نهمین دوسالانه بین المللی کاریکاتور تهران اعلام کردند. متن کامل بیانیه و امضا کنندگان آن به این شرح است: ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط سینا در یکشنبه یازدهم مرداد 1388 و ساعت 20:0 دعوت کانون نویسندگان ایران به شرکت در نهمین سالمرگ احمد شاملو:
کانون نویسندگان ایران در نهمین سالگرد درگذشت احمد شاملو ،شاعر به نام ایران، از مردم ایران دعوت کرد یاد او را با حضور بر سر مزارش گرامی بدارند. متن این بیانیه بدین شرح است: چند دریا اشک میباید در نُهمین سالگرد درگذشت شاعر بزرگ ایران و جهان، در دوم مرداد ۱۳۸۸ همراه با دیگر دوستداران شاملو در ساعت پنج عصر بر مزارش گرد میآییم و یاد جاویدش را گرامی میداریم. ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط سینا در پنجشنبه یکم مرداد 1388 و ساعت 20:9 امپراطور اقلیت
انتشار چاپ سوم «گريههاي امپراتور» و چاپ دوم «اقليت» مجموعه شعرهاي فاضل نظري در عرصه نشر شعر كشور اتفاق مباركي به حساب ميآيد. اقبال مخاطبان به شعر اين شاعر، آن هم در شرايطي كه شمارگان چاپ كتابهاي شعر هر روز كم و كمتر ميشود ، نشان از اين دارد كه عيب و علت كنارهگيري بخش مهم جامعه شعرخوان ما از شعر اين سالها تنها محصول بيتوجهي يا قهر مخاطب نيست بلكه تا حدودي به نوع نگاه شاعران به شعر و مخاطب نيز باز ميگردد. خوشبختانه امروز تب جريانسازي و موجبازي در ميان شاعران تا حد زيادي فروكش كرده است و شعر دارد رفتهرفته سلامت خود را باز مييابد. هر چند هنوز هم هستند شاعراني كه سنگ تجربههاي بيثمر دهه 70 را به سينه ميزنند حال آن كه حتي بسياري از شاعران دهه 70 كه صاحبان اصلي آن تجربهها بودهاند، ديگر از سر بياعتقادي به آن تجربهها مينگرند و اگر هنوز دل از شعر بر نگرفته باشند، در پي كشف فرمها و فضاهايي هستند كه ارتباطي با سطح كلام ياكلام سطحي ندارد. آنچه مهم است، جوهر و معناست كه به فرم و زبان سر و شكل ميدهد و تجسد ميبخشد. ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط سینا در سه شنبه سی ام مهر 1387 و ساعت 10:6 "یک هفته با نادر ابراهیمی" چند هفته به تعویق افتاد:
مراسم «يك هفته با نادر ابراهيمي» به علت پارهاي از مشكلات مالي به تعويق افتاد و به ماه آبان موكول شد. اين مراسم قرار بود به همت انتشارات روزبهان و جامعه فرهنگي دانشجويي پرديس هنرهاي زيباي دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران از 13تا 17 مهر ماه 1387 در واحد پرديس دانشكده هنرهاي زيبا برگزار شود. نادر ابراهيمي 16 خرداد امسال در تهران درگذشت. |+| نوشته شده توسط سینا در جمعه دوازدهم مهر 1387 و ساعت 12:6 مراسم بزرگداشت سهراب سپهری برگزار می شود:
مراسم بزرگداشتي براي سهراب سپهري برگزار ميشود. به گزارش گروه دريافت خبر خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اين نشست به مناسبت تقارن عيد سعيد فطر و هشتادمين سالروز تولد سهراب سپهري، با حضور جمعي از اهل ادبيات كشور در معرفي بيشتر شعر سهراب و شناخت بهتر اين شخصيت ادبي برگزار خواهد شد. مراسم يادشده شامل سفري كوتاه به زادگاه سهراب (شهر كاشان)، آرامگاه وي (مشهد اردهال) و اجراي شب شعري در باغ - شهر نياسر است. اين سفر با هماهنگي مقامهاي محلي، سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري استان تهران و شهرداري كاشان / نياسر در روزهاي ١١ و ١٢ مهرماه انجام ميشود. بنا بر اعلام، اين مراسم با تلاش مؤسسهي راهنمايان آريا در راستاي اهداف سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري مبني بر حفظ و پاسداشت ميراث معنوي اجرا ميشود. معرفي و حفظ ميراث فرهنگي و ادبي كشور از بزرگترين دغدغههاي جامعهي فرهنگي به شمار ميرود، كه امروزه گردشگري با فراهم كردن امكان بازديد و انتقال اطلاعات در فضايي غيرتخصصي و همگانپسند به عنوان راهكاري براي شناخت ميراث فرهنگي به شمار ميرود. مديرعامل مؤسسهي راهنمايان آريا گفت: از ديگر اهداف اين سفر، معرفي جاذبههاي شهر كاشان در فصل پاييز و ايجاد اشتغال براي راهنمايان اين شهر است. ياسمن كاشي همچنين افزود: شهر كاشان به علت شهرت داشتن در گلاب، در فصل بهار پذيراي گردشگران بسياري است، كه اين تعداد در بقيهي روزهاي سال به حداقل ممكن ميرسد؛ به همين دليل، راهنمايان منطقه به طور عمده، فصل بيكاري زيادي دارند. سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري در حمايت از اين حركت فرهنگي به شكل ارائهي مجوزهاي لازم اقدام كرده است. |+| نوشته شده توسط سینا در شنبه ششم مهر 1387 و ساعت 19:24 نامه های ونگوگ منتشر می شود:
مجموعه نامههاي «ونسان ونگوك» نقاش بزرگ هلندي سال آينده ميلادي منتشر ميشود. اين كتاب حاوي تمامي مجموعه نامههاي اين نقاش در طول پانزده سال فعاليت هنرياش است. ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط سینا در شنبه نهم شهریور 1387 و ساعت 19:56 آثار ادبی ایران جزو 100 اثر برتر جهان:
روزنامه گاردين فهرستي از صد اثر داستاني برتر جهان ارائه كرده است كه در آن آثاري از ادبيات ايران نيز ديده ميشود. اين ليست به ترتيب حرف الفباي نام نويسنده اثر تنظيم شده است.
ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط سینا در دوشنبه چهارم شهریور 1387 و ساعت 21:25 " کشتی خرچنگ " پرفروشترین کتاب ژاپن:
کتاب داستان «کشتي خرچنگ» نوشته «تاکيجي کوباياشي» به پرفروش ترين کتاب در ميان جوانان ژاپني تبديل شده است. ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط سینا در دوشنبه چهارم شهریور 1387 و ساعت 21:23 مرگ نویسنده بزرگ روس در تنهایی:
الكساندر سولژنيتسين ، نويسنده مشهور روسيه درگذشت. او هنگام مرگ 89 سال داشت .زندگي الكساندر سولژنيتسين درام يك شخصيت آزادانديش را دربر مي گيرد. بايد اعتراف كرد كه بخش هاي زيادي در بيوگرافي سخت و دشوار اين شخص ، به زندگي روس هاي زيادي شباهت دارد كه همراه با كشورشان تاريخ خشونت بار قرن 20 را از سر گذراندند. ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط سینا در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 و ساعت 11:46 جایزه ادبی اتریش به نویسنده آلمانی رسید:
منبع: جام جم. جايزه ادبي اتريش موسوم به "اينگبورگ باخمن" به تيلمن رامشتد نويسنده آلماني تعلق گرفت. اين جايزه هر ساله به ارزش 25 هزار يورو و به آثار داستاني نوشته شده به زبان آلماني اعطا مي شود. تيلمن رامشتد سال 1975 در بيله فلد آلمان متولد شد. او تحصيلاتش را در رشته فلسفه و ادبيات به پايان برد و در سال 2003 با رمان "ترجمه قبل از مهماني" به شهرت رسيد.
وي در سال 2005 جايزه ادبي کوميش آلمان را دريافت کرد. تيلمن در حال حاضر ساکن برلين است. جايزه "اينگبورگ باخمن" در سال 1977 به مناسبت يادبود همين نويسنده و فيلسوف اتريشي تاسيس شد.
|+| نوشته شده توسط سینا در دوشنبه دهم تیر 1387 و ساعت 18:42 شجريان " سعدي خوان ترين" خواننده ايران:
منبع: بولتن نيوز.
بهار فصل شعر است. سعدي(اول ارديبهشت)،عطار،( 25 فروردين) فردوسي(25 ارديبهشت) و خيام(28 ارديبهشت) از جمله شعرايي هستند كه در اولين فصل سال بزرگ داشته ميشوند.
هنر اين هنرمندان تنها در ديوانهاي اشعارشان جاي نگرفتهاند بلكه از گذشتههاي دور پيوند ذاتي شعر و موسيقي ايراني باعث شده جايگاه رفيع اين شعرها از درون ديوانها بيرون كشيده شود و هر زمان با صداي يك خواننده به گوش مخاطب برسد. به گزارش فارس، اول ارديبهشت با نام سعدي خو گرفته و جايگاه اشعار او در موسيقي سنتي ايران به گونهاي است كه خوانندگان بزرگ موسيقي ايراني چون تاج اصفهاني، بنان، محمدرضا شجريان، سيدجواد بديعزاده و ... آثاري را از مجموعه اشعار سعدي خواندهاند. اما بدون شك شجريان درخواندن اشعار سعدي پيشروست. توجه به اين شاعر جهاني در آخرين آلبوم او نيز نمايانگر است. شجريان در آلبوم «سرود مهر»، غزل «دوچشم مست ميگونت ببرد آرام جان از دل» و « دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نميبينم» را از سعدي در بياتترك خوانده است. اما توجه او به سعدي ديرينتر است. «پيوند مهر» در زمره نخستين آلبومهاي پس از انقلاب شجريان است كه با آهنگسازي «فرهنگ شريف» به تمامي به سعدي اختصاص يافته است. غزلهاي معروف «هر كس به تماشايي رفتند به صحرايي»، «اي ساربان آهسته رو كآرام جانم ميرود» و «بگذار تا بگرييم چون ابر در بهاران» به همراه «خفته خبر ندارد سر بر كنار جانان» با صداي شجريان همراه شدهاند. اما آلبوم «نوا» كه به صورت مركبخواني عرضه شده يقينا نقطه عطف سعدي خواني استاد آواز ايراني است. شجريان در اين آلبوم غزل «بگذار تا نقابل روي تو بگذريم» و «ما گدايان خيل سلطانيم» را در دستگاه «نوا» چنان با استادي اجرا كرده كه هنوز پس از سالها طنين عارفانه اين اشعار در گوش علاقمندان موسيقي ايراني است. او در ادامه غزل «غم زمانه خورم يا فراق يار كشم» را نيز از سعدي در بيات ترك اجرا كرده است. آهنگسازي پرويز مشكاتيان نيز در اين مركب خواني كه از نوا به بيات ترك و سهگاه سرك ميكشد همراه شجريان است. با وجود موفقيت بينظير شجريان در اجراي آوازي اشعار سعدي در آلبوم «نوا» آنچه او به همراه جواب آواز مشكاتيان در آلبوم «دستان» بر روي غزل «از در درآمدي و من از خود بدر شدم..» در «چهارگاه» به نمايش گذاشت اوج تلفيق شعر سعدي و موسيقي ايراني است. غزل «اي پيك پي خجسته كه داري نشان دوست» در بيات زند در آلبوم «دل مجنون»، «برخيز تا يك سو نهيم اين دلق ازرق فام را» در بيات زند در آلبوم «در خيال» و غزل «شبي ياد دارم كه چشمم نخفت» درشور و در آلبوم «بهاردلكش» و غزل «تو را سريست كه با ما فرو نميآيد» از آلبوم «فرياد» از جمله ديگر اشعار سعدي با اجراي شجريان است. شجريان سعدي خواني خود را همچنان در كنسرتها و آلبومهايش ادمه ميدهد به طوري كه سال گذشته اولين كنسرت خود را با گروه آوا با عنوان «استاد سخن سعدي» برگزار كرد و چندي بعد نيز قسمت دوم اين كنسرت را در قالب آلبوم موسيقي با عنوان غوغاي «عشق بازان منتشر نمود». بهترين وصف درباره سعدي خواني شجريان را خود او در تصنيف «اگر دستم رسد روزي كه انصاف از تو بستانم» از زبان سعدي و با آهنگسازي فرهاد فخرالديني در چهارگاه بيان كرده است: «من آن مرغ سخندانم كه در خاكم رود صورت هنوز آواز ميآيد به معني از گلستانم» |+| نوشته شده توسط سینا در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 21:7 به مناسبت سالروز درگذشت فروغ فرخزاد: بر روی ما نگاه خدا خنده می زند.
منبع: زمانه. مي ترسم زودتر از آن چه فکر کنم بميرم و کارهايم ناتمام بماند و اين درد بزرگيست |+| نوشته شده توسط سینا در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 18:59 یک انگلیسی متولد ایران برنده جایزه نوبل ادبی شد:
|+| نوشته شده توسط سینا در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 17:35 افکار و شخصیت:
مراقب افکارت باش که آنها به گفتار تبدیل می شوند. مراقب گفتارت باش که آنها به رفتار تبدیل می شوند. مراقب رفتارت باش که آنها به عادت تبدیل می شوند. مراقب عادتت باش که آنها به شخصیت تبدیل می شوند. و مراقب شخصیتت باش که آنها به سرنوشتت تبدیل می شوند. |+| نوشته شده توسط سینا در چهارشنبه چهارم مهر 1386 و ساعت 18:44 پاوراتی، ستاره اپرای جهان درگذشت:
آفتاب: ستاره اپرای جهان، لوچیانو پاوراتی 71 ساله امروز به دلیل ابتلا به سرطان لوزالمعهده درگذشت. پاوراتی در ژوییه سال گذشته تحت عمل جراحی قرار گرفت اما از ماه گذشته به دلیل وخامت حالش در بیمارستان بستری شد.
پاوراتی به دنبال تب شدید در هشتم اوت در بیمارستان مودنا در شمال ایتالیا بستری شد اما پس از یك سری آزمایشها در 25 اوت از بیمارستان مرخص گردید. وی یكی از بزرگترین خوانندگان اپرا در نسل خود محسوب میشد. پاوارتی پس از عمل جراحی و انجام شیمی درمانی برنامههای كنسرت خود را لغو كرده بود. لوچیانو پاوراتی در ماه ژوئیه 2006 برای درمان سرطان در نیویورک تحت عمل جراحی قرار گرفته بود و از آن زمان تاکنون در انظار عمومی ظاهر نشد. طی هفته جاری اعلام شده بود كه پاوراتی به پاس فعالیتهایش در ترویج فرهنگ ایتالیا جایزهای دولتی دریافت خواهد کرد. وی نخستین کسی بود که قرار بود جایزه فرهنگ ایتالیا را دریافت کند. پاوراتی گفته بود: این جایزه وجودم را از شادی و غرور پر میکند. علیرغم خوشبینیها نسبت به توانایی پاوراتی برای از سر گیری تور خداحافظی در سال جاری، وضعیت سلامتیاش مانع بازگشت او به صحنه شد. وی آخرین بار در ابتدای سال 2006 در مراسم افتتاحیه المپیک زمستانی تورین برنامهای عمومی اجرا کرد. |+| نوشته شده توسط سینا در شنبه هفدهم شهریور 1386 و ساعت 11:26 آخرین پمپ بنزین:
سالهاي زيادي با پدرمون اينجا زندگي كرديم. جو كه از همه بزرگتر بود ـ بعد مارك و بعد من ـ ميگفت كه جاي ديگهمان را خيلي خوب ميتونه به ياد بياره؛ خونهاي كه توش زندگي ميكرديم، و آشپزخونهاش رو كه با كاغذديواري از رُزهاي زرد پوشيده شده بود. ميگفت درختاي بلندي اونجا بود، درختاي خيلي بلند، جايي كه ميتونستي به پشت دراز بكشي و خورشيد را تماشا بكني كه از ميون برگها ميدرخشيد. (هيچ درخت بلندي اينطرفاً نيست.) ميگفت پرتگاه عميقي بود كه اونجا ميتونستي به پايين، به رودخونهاي كه بيست پا عرض داشت، نظري بندازي. گاهي اونجا تو آبگير خرچنگ ميگرفت.
جو ميگفت پدرمون يه مشت سگ تازي خالدار داشت و وقتي ميرفتن شكار تا ساعتها ميتونستي صداشونو بشنوي، پدرمون فرياد ميكشيد وسگها ميجنگيدند و زوزه ميكشيدند. جو ميگفت شبها كه ماه كامل بود دهكده پر از حيوونايي ميشد كه مدام جستوخيز ميكردند. جو همة اينهارو ميگفت ـ تنها چيزي كه دربارهاش صحبت نميكرد مادرمون بود. خُب، من ميدونستم كه يكي داشتيم اما جو جواب نميداد ـ و مارك كه از جو كوچكتر بود بهجز اون خانم سياهي كه براي مدتي ازمون مراقبت ميكرد چيزي به ياد نميآورد. البته من حتي اونو هم به ياد نمييارم. گرچه همة اينها رو ميدونم، اما بهجز اينجا هيچجاي ديگه نبودم. پمپ بنزينمون، خونهمون بغلدستش، بنا شده بر پايهها، براي جلوگيري از رطوبت و حفاظت در مقابل مارها، بزرگراه، چهار جادة مستقيم كشيده شده از شمال به جنوب، بدون هيچ خميدگي يا پيچيدگي و تمام اين دور و برا، تا اونجايي كه چشم كار ميكنه پر از نخله، كوتاه و سبز، بيمصرف، مگر اينكه به درد بادبزن بخوره. يه عالمه مار وجود داره و تعدادي موش و خرگوش. ميتوني درختچههاي خاري رو ببيني كه به شونة آدم هم نميرسه ـ اين همة چيزييه كه وجود داره. يهبار مارك بهام گفت اگه به بالاترين قسمت پشتبوم بري و به شرق نگاه كني، يه رودخونة بزرگ ميبيني كه ميدرخشه. اما اون فقط سر به سرم ميگذاشت.همة آنچه رو كه ميديدم بخار داغ بود كه لازم نبود براي ديدن اون برم پشتبوم. تا اندازهاي كار خوبي كرديم كه نذاشتيم ديگه پدر سگ شكار كنه. خارستون پر از لونة مار بود و ممكن بود سگها توش بيفتن. من فكر ميكنم براي «لاكي» هم همين اتفاق افتاده بود. اون سگي بود كه براي مدتي نگهاش داشتيم، از يه «سيدن» بيرون افتاده بود. راننده سرعتشو كم كرده بود و اونو ازپنجره پرتش كرده بود بيرون. دو سه تا معلق زده بود. بعد به پشت افتاده بود. اما زياد نترسيده بود. واسه همين صداش ميكرديم «لاكي». كوچيك بود و موهاي بلندي داشت. بهار كه ميشد كَنهها بهش ميچسبيدند و بقية سال ازعفونت گوش عذاب ميكشيد. هيچوقت دو تا گوشاش با هم سالم نبود.هميشه يهچيزي از اين يكي گوشش يا اون يكي بيرون ميريخت. با همة اينا خيلي دوست داشت تو نخلستون جستوخيز كنه و يهروز رفت و ديگه برنگشت. دنبالش گشتيم، من و مارك و جو. يه عالمه چاله بود و كلي زمين، هيچ اثري ازش نديديم. يه گربه هم داشتيم. ميدوني؟ تو جاده با يه «سمي» بزرگ شد. وقتي جو اونو با كاسة بيل برداشت و پرتش كرد تو نخلستون. من بنا كردم به گريه كردن. راستش از ته دل دلم ميخواس گريه كنم. يهريز گريه كردم تا اينكه جو و پدرم اشكامو پاك كردند. اونا گفتن خوبيت نداره. بعد از اون من احساس ديگهاي نسبت به بزرگراه پيدا كردم. پيشترها دوستش داشتم. بهخصوص صداهاش رو: وقتي چرخا تو هواي مرطوب صفير ميكشيدند و صدا ميكردند و تو هواي خنك هيس ميكشيدند. صداي خُرناس كشيدن آرام ـ تقريباً مثل آه ـ وقتي رانندة كاميون، ترمزهاي بادي رو امتحان ميكرد. وقتي صداي بوق در دوردستها ميپيچيد ـ همينطور صداي دلخراش كوتاه و زير ترمز اتومبيل، مثل صداي خنده و يه چيز ديگه، صداي نجواي يكنواخت، شب و روز، بيهيچ تفاوتي، در تمامِ طول جاده، مثل سيمِ برق صدا ميكرد يا شايد مثل نفس. قبول دارم كه بزرگراه گاهي چيز خوبي بود. وقتي ماه بهش ميتابيد، وقتي بارون زودگذر تابستون روش ميباريد و ابرايي از بخار ازش بلند و بعد ناپديد ميشد و فقط يه سراب داغ در دوردستها بهجا ميگذاشت. باد هم خوب بود. در روزهاي گرم مرداد، اون ماشينها و كاميونهاي در حال عبور نسيم خنكي به طرفت ميفرستاد. اما بعد از اون ديگه دوستش نداشتم. اصلاً هيچ راه خلاصي از اون نبود. اگه من صداي جاده رو نميشنيدم يا نميديدمش، اگه چشمامو ميبستم و انگشتم رو فرو ميكردم تو گوشام ميتونستم اون بو رو بشنوم. بوي اگزوزها، بنزين و گازوييل، بوي سوختي كه خوب ميسوزه و روغني كه بد ميسوزه، و همينطور بوي سوختن رنگِ بدنة موتورهايي كه از فشار رادياتورهاشون بيش از حد گرم ميشدند. همينطور كه جو ميگفت جاده بهمون همهچيز داد، و همهچيز رو هم ازمون گرفت. جو آدمي مذهبي بود. از اونايي كه اِنجيل رو بالاي قفسة آشپزخونه ميذارن. گهگاهي نگاهي بهش ميانداخت. گمون كنم آرومش ميكرد. مخصوصاً بعد از اينكه بروس رفته بود. ميدوني، وقتي اومديم اينجا چهارتا پسر بوديم، نه سهتا. بروس بزرگه بود، و اينطور شد كه اون اينجا رو ترك كرد. هر دسامبر ازدحام مسافران جنوب بيشتر ميشد. جمعيت هم هميشه بود كه قبلاً سفر كرده بود و دوباره ميخواست به جنوب برگرده. يكي از ماشينا چهار پنج سال بود كه هر زمستون اينجا پيدا ميشد. سرنشينش مردي بود با يك زن و دختر. دختره هر سال قشنگتر ميشد. موهاي بورش تا كمرش ميرسيد. آخرين دفعه مرده همراهشون نبود. مدتي ايستادند گوشة ايستگاه پارك و با بروس حرف زدند. بعد از اون بروس خيلي هيجانزده شد. انگشت شستش لاي قالپاق لاستيك داغون شد، كاري كه هيچوقت پيش نيومده بود. بعد از اينكه اونا رفتن بروس روزي را با ستارة بزرگ قرمزرنگي روي تقويم ديواري علامت زد. اونروز لباسهاشو تو پاكت گذاشت و بهمون گفت كه با اونا ميره شمال، بعد از عرض جاده گذشت و منتظر ماند. من اونروز رو خوب بهخاطر مييارم. بروس قدمزنان از عرض جاده گذشت. به سنگيني قدم برميداشت. انگار در عذاب باشد. به درختاي كاجي كه دولت اونجا كاشته بود لگد پراند. (چيزاي مسخره، اون درختا. پنج يا شش سال ميشد كه اونجا بودند، اما به زور تا زانو ميرسيدند.) مدت زيادي منتظرموند، مگسها رو ميپروند و پشهها رو ميزد ـ اونا بعضي وقتها واقعاً اذيت ميكردند. من و مارك و جو، روي سكو، كنار پمپها نشستيم و انتظار كشيديم. فقط وقتي تكون ميخورديم كه يه ماشين مياومد. بعد هر سهتامون واسه پُركردن باك ماشين، تميزكردن شيشة جلو و وارسي تايرها هجوم ميبرديم. (منهميشه تايرها رو وارسي ميكردم، چون از همه كوچكتر بودم.) اونقدر سريع كار ميكرديم كه گاهي دو برابر انعام ميگرفتيم. آفتاب گرمتر و گرمتر ميشد. بروس كلاهش را برميداشت و خودش روبا اون باد ميزد. گاهگاهي تف ميانداخت تا دهنش رو از غبار پاك كنه. نزديكاي بعد از ظهر جو گفت:«شايد آخرش نره.» و رفت تو خونه كه به پدر بگه. دو سه دقيقه بعد برگشت:«اون گفت كار بروس به كسي ربطي نداره.» بعد يه مرسدس بنز توقف كرد. يه مرسدس 220 با شيشههاي سبز تيره ـ كه از پشت شيشهها آدمهاش با اون عينكهاي آفتابي بزرگشون مثلغورباغه بودن. اونا گازوييل ميخواستن، چيزي كه ما هيچوقت نداشتيم. راننده با شك و ترديد گفت:«نميشه راش انداخت.» انگار كه ما باكش روخالي كرده بوديم. جو تندي گفت:«اين بنزين نميسوزونه آقا.» و قيافة حقبهجانب گرفت، چيزاي زيادي در مورد ماشينا ميدونست، چون باكهاي زيادي رو پر كرده بود. ـ تا ايستگاه بعدي چهقدر راهه؟ جو گفت:«نميدونم. هيچوقت پايينتر نرفتهم.» به آهستگي راه افتادند تا از هدررفتن سوخت جلوگيري كنند. جو باحركت شانه، تابلوي «آخرين ايستگاه» رو به جاده نزديك كرد. اون تابلو يكي از سهپايههاي تاشويي بود كه ما مجبور بوديم شبها ببريمش تو تاكاميونهاي بزرگ چپهاش نكنند. نصف شب ميتونس سر و صداي وحشتناكي راه بندازه. يهدفعه هر سهتامون اونطرف جاده رو نگاه كرديم. بروس رفته بود. ما اصلاً نديديم ماشينه براش وايسته. شايد فكر كني تو جايي مثل اينجا تنها ما زندگي ميكرديم. اما تنها نبوديم. ماشينهاي زيادي براي بنزين زدن توقف ميكردن و هفتهاي يكبار همشركت براي پُركردن منبعهاي زيرزميني مياومد. رانندة شركت تمام روز روبا ما ميگذروند. بعضي وقتها روزنامه ميآورد. هميشه خواربارمون روميآورد و سفارشهامون رو واسة هفته بعد ميگرفت. ما هيچوقت نميرفتيم شهر. ماشين پدر پشت خونه پارك شده بود. نزديك منبع يه پونتياك 59 تروتميز رو قالبهايي قرار داشت كه مرغها دوست داشتن زيرشون بخوابند. اتوبوس مدرسه هم بود، كه ما رو برميداشت و وسط جاده سر و ته ميكرد. اما ما ديگه مدرسه نرفتيم و اون مسيرها از علف پر شد. واسه راهانداختن ايستگاه و گردوندن خونه و آشپزي، و دونهدادن بهجوجهها و جمعكردن تخممرغها، و تعمير پشت بوم و درِ توري كار زيادي داشتيم. پدرمون هيچكاري نميكرد. اينقدر خسته بود كه فقط ميتوانست تمام روز رو جلو ايوون بشينه، عادت داشت توتون بجوه، اما بعدها اينكار روترك كرد. پس از اون توتون ميپيچيد و ميكشيد. يهروز جو و مارك گفتن اون مُرده:«خودت بيا ببين.» من قبلاً حيوون مرده ديده بودم، اما آدم مرده نديده بودم. اما جوري كه اونجا نشسته بود و سرش به يهطرف خم شده بود ـ و مگسهاي پشت در توري ايوون وزوز ميكردن، منخودم همهچيز رو فهميدم. اونشب جو و مارك (اونا نذاشتن من همراهشون برم) پدر رو بهخارستون بردند و اونو تو لونة مار انداختن. اونا يه جفت رينگ و يكي دوتيكه آشغال زنگزده هم از حياط خلوت برداشتند و روش گذاشتن تا مطمئنبشن اون ته ميمونه. بعد از مرگش هيچچيز تغيير نكرد. جو زير رسيدهايي رو كه از شركت مياومد، با اسم اون امضا ميكرد. اينكار را جوري ميكرد كه نه رانندة كاميون متوجه ميشد نه دفتر شركت. بنابراين كار همينطور ادامه داشت، آروم، بهجز اول فصل پُرمشغلة زمستون كه همة مسافرها و كاميوندارا وماشينهايي كه بار سفر ميبستند رو جاده راهي جنوب ميشدند. يه روزچهار «پيس آرو» و شش «وين باگ» پشت سر هم رد شدند. جو گفت:«اونجارو نگاه كن! مث اينكه كسي دنبالشون كرده.» همة وين باگها درخت كريسمس كوچكي كنار شيشة عقبشان بود. دقيقاً همينطور بود كه به نظرميرسيد، رانندهها ابرو درهم كشيده بودند و بيحركت به جلو خيره شده بودند. درست مثل اينكه چيز وحشتناكي دنبالشون گذاشته. چند ماه بعد ازاون، جو و مارك دعواشون شد. من شروعش رو نديدم. وقتي تو آشپزخونه پاگذاشتم، مارك يهبطري شكسته دستش بود و جو چاقو كشيده بود، چاقوي ضامنداري كه از پدر كِش رفته بود. مارك برگشت و پا به فرار گذاشت، چون ميترسيد چاقو به پشتش بخوره. يهراست به طرف در دويد، به طرف من، ومن چنان ترسيده بودم كه نميتونستم چيزي بگم. دور ميز چرخيد، از كناراجاق گذشت و از پلههايي كه به حياط خلوت منتهي ميشد پايين رفت. همينطور كه داشت ميرفت با فشار، درِ توري رو باز كرد. دست چپشو روي نرده گذاشت و سعي كرد بدون اينكه از جو چشم برداره از سه پله پايينبره. خُب، همهمون ميدونستيم كه نردهها شُل بودن. فكر كنم سالها بود كه شُل بودن، اما نه من نه جو، نميدونستيم كه بايد محكمشون ميكرديم، و اينخوششانسي مارك بود، چون وقتي به پلهها رسيد، جو بهش نزديك شده بود، در حالي كه چاقو رو مستقيم و رو به پايين نگه داشته بود، درست در وضعيت مناسب. خُب، مارك وانمود ميكرد كه ليز خورده و جو جنبيد و چنان شيشة شكسته رو ميپاييد كه متوجه دست چپ مارك نشد و قسمت بلندي از نرده بيخِ گردنشو گرفت و با صورت از پلهها تو حياط افتاد. مارك مدتي طولاني جو را تماشا كرد. اما هر چه منتظر موند اتفاقي نيفتاد. آروم، خيلي راحت، مارك شيشة شكسته رو پشت سر جو پرت كرد. همانطوري كه يه چيزي رو رو يه كومة آشغال پرت كنن. نردهاي كه ول شده بود همونجاييكه جو ايستاده بود برگشت. مارك برگشت داخل، مستقيم از كنارم گذشت و رفت تو اتاق خواب،تشكو طوري هُل داد كه تمام فنراش پيدا شد. چيزايي رو كه تو كيفپلاستيكي زيپدار مشكي قايم كرده بود تو يكي از فنرا چپونده بود. بسته وژاكتشو كه به ميخ كنار رختخواب آويزان بود و كلاه نو مخصوصش رو ازتو قفسه برداشت. وقتي داشت ميرفت بهم گفت: «قابيل، هابيل را كشت.قيامت نزديك است.» ميدوني واقعاً يه آدم مذهبي بود. اون فوراً راه افتاد، با يه كاميون بزرگ، با بار گلة گاو كه عازم جنوب بود.ديگه هيچوقت نديدمش. همونطور كه گفتم مارك از دست چپش استفادهكرد. فكر كنم واسه همين سرِ جو آسيب نديد. اما بدجوري اونجا افتاده بود،بيحركت، رو شِنها خون جاري بود و گوشش صدمه ديده بود. اونو از پلهها بالا كشيدم و بردمش تو. كلي وقتمو گرفت، به زور تونستماينكار رو انجام بدم. جثة بزرگي داشت. خونو بند آوردم و رو سرش يخگذاشتم، اما روزها گذشت تا خوب شد. بعد از اين ديگه نميتونست كاريانجام بده، جز اينكه دري وري بگه و كف آشپزخونه بالا بياره. مدتي بعد حالش خوب شد و مثل سابق شد. بهجز سردردش پاي چپشهم ميلنگيد. ميگفت كه هيچوقت دردش آروم نميگيره. حالا ديگه حسابي مشغول شدم. به تنهايي بايد ماشينا رو راه ميانداختم.البته بايد از جو هم مراقبت ميكردم. واسه همين خيلي از كارايي كه بايد انجامميشد، انجام نميشد. مثل چراغ برقي كه روي تابلوي نارنجي مدور "بنزين"بود. اونقدر بلند نبودم كه بهش برسم، حتي با نردبون بهش نميرسيدم. جوهم دوست نداشت خيط بكاره، و تابلو خاموش موند. من چراغ ايوونو روشنميذاشتم، بنابراين مردم ميتونستن ببينن كه در امتدادِ خلوت جاده ما كجاييم،حتي چند شبنما پيدا كردم و كنار جاده گذاشتم. تنها بوديم، فصلي پس از فصلي ديگر. فقط من و جو. بعد يهچيز تغيير كرد. يه دفعه شلوغي زيادي تو جاده ايجاد شد. خُب، توفصل تعطيلي نسبتاً شلوغ ميشد، اما اين صدها بار شلوغتر بود. هزاران هزارماشين، و اين وسط تابستون بود. از سنگينيشون زمين تكون ميخورد. همةشيشهها از شدتِ فشار هوايي كه ايجاد شده بود تكون ميخوردن، انگارتوفان بهپا شده. يهدفعه چار پنج ماشين با هم تو پمپ بنزين مياومدن. اوناآدماي هميشگي نبودن. ميخواستن جلدي راه بيفتن و به راهشون ادامه بدن.غُر ميزدن، چون نوشابه و اتاق استراحت نداشتيم. بنزين ميخواستن، روغنميخواستن، ديگه شيشههاشون رو فراموش كرده بودن. ميخواستن راهبيفتن. جو گفت: «شمال اتفاقي افتاده؟» هيچكي اونقدر نميموند كه بشه باهاشحرف زد. خيلي عجله داشتن. چيزي نگذشت كه مخزنا خالي شدن. هممعمولي، هم سوپر و هم كاميون شركت. اوني كه هميشه چارشنبهها مياومد،ديگه نيومد. بنابراين تابلوي "آخرين پمپ بنزين" رو برداشتم و به ديوارِ خونهتكيهاش دادم و چراغِ ايوونو خاموش كردم. بعد ماشينا بيوقفه از كنارمون ميگذشتن و كنار جاده ماشينايي بود كههمينطور رها شده بودن. هيچ عيبي نداشتن، فقط بنزينشون تموم شده بود. صاحب اون ماشينا اگه ميدونستن سوار ماشين ديگرون ميشدن، اگه همنميشدن پياده راه ميافتادن، نه حرفي ميزدن و نه هيچكار ديگهاي ميكردن.فقط در امتداد جاده راه ميافتادن. خيلي زود كنار جاده با رديفي از ماشيناي خالي انباشته شد و بعد جادةسمت چپ با هشت ماشين خُردشده كاملاً مسدود شد و بعد، خُب، ترافيككم شد، درست همونطور كه يه دفعه شروع شده بود تمام شد. اين ماجرا جو رو ناراحت كرد. خيلي ناراحتش كرد. ميگفت: «منميدونم اوضاع جور نيست.» بيش از گذشته عصبي ميشد و اين باعث ميشدكه سردرد بگيره. مثل سردردهاي هميشگيش. آنروز دو ساعتي كنارپمپهاي خالي لنگلنگان قدم زد، و سرش را با دو دستش نگه داشت. جو ناگهان چرخي زد. ماشيني از كنارمان گذشت و چرخهاش رويآسفالت جيغ كشيد. جو با انگشت رو سينهام زد: «حالا خوب گوش كن! اگهاونا برن ما هم ميريم. بيا با هم بريم قبل از اينكه آخرين ماشين رو از دستبديم.» وقتي بهام پشت كرد زدم به چاك. آنطرفها لونة ماري بود كه از سالهاپيش ازش خبر داشتم. خودم پيداش كردم. ميشد ازش پايين بپري. تويتاقچة پهن، زير يه تاقديس. اونجا ميتونستي خارج از ديد باشي، مگر اينكهكسي پشت سرت اتفاقي پايين مياومد. فكر نميكردم جو با اون دردي كه توپاش داشت تو هر سوراخي دنبالم بگرده. مدت زيادي دنبالم گشت. قبل از اينكه دست برداره ساعتها فرياد كشيدو فحشم داد. حتي بعد از اينكه فهميدم رفته واسه اينكه مطمئن بشم مدتياونجا موندم. ترجيح ميدادم مار ببينم تا اينكه برم بالا پيش جو. بنابراينمدت زيادي منتظر موندم. وقتي بيرون اومدم غروب ديروقت بود و جادهخالي. گفتم نكنه جو واقعاً رفته باشه. انگار همين ديروز بود، و چيزايي هست كه من قبلاً دربارهشون فكرنميكردم، ولي حالا عذابم ميدن. مثلاً وقتي كه رفتم چراغا رو روشن كنم برقنبود. غذا هم نبود. جو همهچيزو واسه من گذاشته بود. اما زياد نبود، وسكوت. من به سكوت عادت نداشتم، به صداي باد كه در تاريكي ميپيچيد وترسآور بود عادت نداشتم، و بدتر از همه به تنهايي. بايد باهاش ميرفتم. گاهي فكر ميكردم بايد دنبالش برم، اما خيلي ديرشده بود. از پشتبوم بالا ميرفتم و به جاده نگاه ميكردم. ميتونستم چندينكيلومتر رو ببينم، اما هيچ جنبندهاي نبود. من فكر كردم اونجا هم حتماً اتفاقي افتاده، اونجايي كه همة مردم هجومميبردند. ايكاش با جو رفته بودم. اگه ماشينهاي بعدي بگذرند فكر كنم جوري بهطرف جاده بدوم كه اونا يامجبور بشن زيرم بگيرن يا برام وايسن. ميدونم همينكار رو ميكنم. اگه ماشين ديگهاي باشه. |+| نوشته شده توسط سینا در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت 18:25 آواز فواره آب و گنجشک:
پيرمرد آواي پسر را شنيد كه از راهپلهها بالا ميآمد و از لاي در هال بهدرون اتاق ميافتاد و روي ديوار و سقف ميلغزيد و مثل شكلي سايهوارجلو قاب پنجره ميايستاد. با صداي فوارة آب، خواب ديد كه بيدار شدهاست و احساس كرد، قلباش دارد توي سرش ميچرخد و او تپش تند آنرا ميشنود. صداي فوارة آب بالاسرش بود و او باز همان گنجشككوچك خاكستري را ديد كه توي مردمك چشمهاي پسر نشسته بود و باچشمان عسلي رنگاش به او زل ميزد. پيرمرد به قاب عكس پسر نگاه كردكه روي تاقچه بود و پيرزن داشت به آن نگاه ميكرد. پيرمرد گفت:
«اون عكس نيست نرگس. يه گنجشك واقعيه.» پيرزن لبخند زد و دست دراز كرد و گنجشك را از توي مردمك چشمعكس بيرون آورد و پر داد طرف پنجره. پيرمرد داد زد: «پرنده.» و چشمگشود و صداي كوبش پايي از راهپله بالا ميآمد كه او از بستر بلند شد.تاريكي سحرگاهي را ديد كه مثل يك جنازة برهنه، روي شيشةپنجره ايستاده است و يك شاخة درخت چنار كوچه، روي سينة آندارد تكان ميخورد. پيرمرد كلام تكهتكه شده را كه خودش ساخته بود و خيال ميكرد كهپسر آن را گفته است، زير لب زمزمه كرد: «من، رفتم، با، با.» پيرزن را ديد كه وسايل دوخت و دوز كنارش بود و داشت عكسچهرة پنج سالگي پسر را روي نازبالش او گلدوزي ميكرد. چند ماه بودكه گلدوزي ادامه داشت و حالا فقط گلدوزي نصف چهره دوخته شده بود.پيرمرد هر صداي پايي كه ميشنيد، زير لب ميگفت: «داره مياد بالا.» اگر در بستر بود، بلند ميشد و چشمهاش را با دست ميماليد.خوابآلوده ميرفت جلو پنجره و از جام شيشه به كوچه نگاه ميكرد.نگاهاش را لابهلاي شاخ و برگ درخت چنار كوچه ميگرداند تا گنجشك راببيند و اگر گنجشك نبود، چشم ميدوخت به كوچه تا شكل سايهوار يكآدم را ببيند. وقتي صداي ضجة پيرزن از شاخ و برگ درخت چنارميآمد و به گوشاش ميزد، او از پنجره فاصله ميگرفت. عينك را از رويتاقچه برميداشت و ميزد به چشم و به شاخة درخت پشت شيشه نگاهميكرد و زير لب ميگفت: «صداي پاست.» در هال را ميگشود و چند دقيقه توي درگاه ميايستاد و بهسايهروشن راهپله خيره ميشد تا اين كه هيچ صدايي نميشنيد. در راميبست و ميآمد روي بستر مينشست و به پنجره زُل ميزد و دهها شكلشناور در سايهروشن شيشه ميديد. گاه با صداي پيرزن تكان ميخورد وچشم ميدوخت به چشمهاي پرسشگر او و هولزده ميگفت: «هيچي نبود. الان بيدار شدم.» پيرزن مثل هميشه پوزخند ميزد و ميگفت: «نيم ساعته، داري به پنجره نگاه ميكني مرد!» پيرمرد نگاهاش را از پنجره برميگرداند طرف آشپزخانه تا ازحرفهاي پيرزن فرار كند و موضوع را ميكشاند به چيزي ديگر و ميگفت:«چاي دم كردهاي؟» پيرزن ميرفت آشپزخانه و دست ميگذاشت روي پيشخوان ولحظهاي به كتري روي اجاق گاز نگاه ميكرد و ميگفت: «الان پنج صبحه مرد!» پيرمرد يادش ميآمد كه هنوز آفتاب روي شاخة پشت شيشةپنجره نتابيده است و خميازه ميكشيد و بلند ميشد و ميرفت مقابلپنجره ميايستاد. شكلهاي شناور در سايه روشن را ميديد و به صدايحركت تك و توك ماشينها گوش ميسپرد. بعد دنبال گنجشك، لابهلايشاخ و برگ درخت چنار را ميگشت و اگر گنجشك بود، چند لحظه به آنخيره ميشد و سعي ميكرد، چشمهاي عسلي رنگاش را مجسم كند. بعدعكس گنجشك را ميديد كه توي چشمهاي قاب عكس پسر بود و روزها ولحظههاي گذشته، يادش ميآمد تا گنجشك پر و بال ميزد و ميرفت. اودر آسمان دنبالاش ميگشت اما پيدايش نميكرد و باز چشم ميدوختبه شكلهاي سايهوار كوچه. برميگشت و توي اتاق سرگردان راه ميرفت و آخر دست ميگذاشتروي دستگيرة در هال كه پيرزن از توي آشپزخانه ميگفت: «كلة سحر كجا ميري مرد؟» پيرمرد هولزده دستگيره را رها ميكرد و ميگفت: «از راهپله صدا مياد.» پيرزن دست ميگذاشت روي پيشخوان و آهسته آهسته ميآمد كنجهال و سجادهاش را رو به قبله، كنار نصف چهرة گلدوزي شده پسر پهنميكرد و مينشست جلو سجاده و زيرچشمي به پيرمرد نگاه ميكرد وميگفت: «چه كار داري به صداي راه پله؟» پيرمرد به چارقد سفيد پيرزن خيره ميشد و ياد كفن و تابوت و نمازميت ميافتاد و سنگ را ميديد كه پسر رويش نشسته بود و يك كوزةآب را ميپاشيد دور تخته سنگ. شانههاي پسر از قهقهه ميلرزيد كهپيرمرد هم قهقهه ميزد تا شانههاش به لرزه ميافتاد و چشمهاش پر ازاشك ميشد. بعد ضجة پيرزن از دوردست ميآمد و ميافتاد روي سنگگور و پسر با دست گوشهاش را ميگرفت. ضجه نزديك ميشد و پيرزن،چادر سفيد بر سر ميآمد كنار سنگ و پسر مينشست. پسر دستميگذاشت زير تختهسنگ و آن را بلند ميكرد و خودش ميرفت زير تختهسنگ دراز ميكشيد. پيرمرد تكيه به تنة درختي ميايستاد و ميديد كهضجه قطع شده و پسر هم زير سنگ خوابيده است و پيرزن در سكوتنشسته و فقط سرش را تكان ميدهد. پيرزن انگشت ميگذاشت پايسنگ و چيزي در گوش پسر زمزمه ميكرد. بعد رو ميكرد به پيرمرد كه درحالت خنده و گريه اشك ميريخت و شانههاش ميلرزيد و ميگفت: «خنده چيه مرد؟» پيرمرد اشك خندههاي چشمهاش را با كف دست پاك ميكرد ودست لرزان پيرزن را ميگرفت و از گورستان بيرون ميآمد. در راه، ياد آن روزي ميافتاد كه كاردي به شكم پسر زده بودند و شكمشكافته شده بود و رودهها بيرون ريخته بود. او پسر را كول گرفته بود وعرقريزان تا درگاه بيمارستان كشانده بود. وقتي پسر روي كولاش بود،احساس ميكرد، تن خودش با تن پسر آميخته شده است و او دارد بخشياز جسم خودش را حمل ميكند. سنگيني جسم را احساس نكرده بود وفقط آفتاب داغ را ديده بود كه دورش حلقه زده بود و نور گرم موج موجميلغزيد روي سينه و صورتش. بعد ياد آن شب سرد زمستاني افتاده بودكه آسمان پر از ستاره بود كه پسر متولد شده بود. فكر ميكرد، حالا پسر دركشمكش عرصة پهلواني، شكماش دريده شده و الان در حالتشيرخوارهگي توي گهواره افتاده است. فكر ميكرد، بالاخره همه چيزآخرش ميشكند و ميآيد سر جاي اولاش كه بستر شيرخوارهگي است.آن روز، باد گرم را ديده بود كه سوار رنگ زرد آفتاب بود و مثل تيغ ميزد بهصورتش. دستهاي پسر به پيراهن خيس عرق او چسبيده بود و او بويعرق تن پسر و خودش را تندتند نفس ميكشيد. پشت درگاه اتاق عملنشسته بود كه دكتر جراح بيرون آمد و گفت: «تموم كرده پدر.» به پيرمرد گفته بودند كه پسر از ميان جماعت توي دانشگاه بيرونآمده بود كه چند نفر به او هجوم آوردهاند. وقتي او افتاد، ما ديديم كهشكماش شكافته است و كارد توي شكم نشسته. دوست پسر به پيرمردگفته بود كه من از پشت ميلهها ديدم كه او را چشم بسته به سينة ديوارگذاشتهاند. ديدم كه چهار نفر مسلسل بدست، مقابلاش ايستادهاند. تنمچالهشدهاش پاي ديوار افتاده بود. من از لاي ميلهها ديدم. پيرمرد ياد تابوتي افتاد كه بر دوش گرفته بود. تابوتي بيوزن كه انگارجنازهاي توش نخوابيده بود. پيرمرد تابوت را تنهايي بر دوش گرفته بود ونگذاشته بود كسي ديگر بيايد زير تابوت. وقتي تابوت را جلو گور گذاشت،رو به جماعت كرد كه دور گور ايستاده بودند و گفت: «اين تابوتو ببرين غسالخونه.» چند نفر به او گفته بودند كه توي تابوت، فقط چند تكه استخوان ويك پلاك اسم و فاميل پسر هست. پيرمرد قبول نكرده بود و اصرار ميكردكه جنازه حتماً بايد برود غسالخانه. بعد بيل را از گوركن گرفته بود و نشستهبود روي كُپة خاك لب گور و نگذاشته بود استخوانها و پلاك را دفنكنند. جوانكي آمده بود و پيرمرد را در آغوش گرفته و بوسيده بود و گفتهبود، پسرت، پشت يك خاكريز، كنار من بود. تانكهاي عراقي آن طرفخاكريز بودند. يك خمپاره افتاد روي سينة او. استخوان و پلاك را منپيدا كردم. پيرمرد گفت: «پرت و پلا نگو. جنازه بايد بره غسالخونه غسل بشه.» پيرمرد از غروب تا سپيدهدم روز بعد، روي كُپة خاك لب گورنشست تا پلكهاي چشماش سنگين شدند. او روي خاك دراز كشيد وخوابيد. وقتي چشم گشود، غروب شده بود و گور را از خاك پر كرده بودند وتابوت نبود و صداي جيكجيك گنجشكي در هوا طنين داشت. گنجشكروي بلندترين شاخة درختچهاي نشسته بود كه بالا سر يك سنگ گورايستاده بود. پيرمرد تا چند روز در خواب و بيداري خيال ميكرد كه آندرختچه و گنجشك دارند به او نگا ميكنند و صداي جيكجيك، دايم درگوشهاش ميپيچد. هوا گرگ و ميش بود كه پيرمرد صداي شُرشُر فوارة آب وجيكجيك گنجشك و صداي پا شنيد و از بستر بلند شد. رفت لب پنجرهو يك شكل سايهوار ديد كه در كوچه راه ميرفت. پيرمرد برگشت و در هالرا آهسته گشود كه پيرزن بيدار نشود و نگويد: «كلة سحر كجا؟» از راهپلهپايين رفت و وارد كوچه شد و پسر را ديد كه زير درخت چنار كنار جوايستاده و دارد به او نگاه ميكند. پيرمرد جلو رفت و آغوش گشود و تنة درخت چنار را بغل گرفت وبوسيد. از تنة درخت فاصله گرفت و برگشت طرف درگاه. در آستانةورودي خانه، شكل سايهوار را ديد كه از راهپله بالا ميرفت. پيرزن تويدرگاه هال ايستاده بود كه گفت: «كجا بودي مرد؟» پيرمرد به درون هال چشم گرداند و گفت: «يكي اومد تو.» پيرزن به چشمهاي پيرمرد خيره شد و گفت: «تو، زنگ زدي!» پيرمرد گفت: «نه.» و وارد هال شد و به اتاق خواب نگاه كرد كه بسترخالي بود. به قاب عكس خيره شد و عكس گنجشك را در چشمها ديد وصداي فوارة آب و جيكجيك شنيد. رفت مقابل پنجره ايستاد و بهتنة درخت چنار چشم دوخت. نقش آن تابوت و استخوان و پلاك را ديدو ياد حرفهاي دوست پسر افتاد كه گفته بود، من از لاي ميلهها ديدم. اوچشمبسته، به سينة ديوار تكيه داده بود. جنازة مچاله شدهاش پايديوار افتاده بود. ياد حرفهاي جوانك افتاد كه گفته بود، ما پشت يكخاكريز بوديم. يك خمپاره افتاد روي سينة پسرت. پيرمرد برگشت طرف ديوار و قاب عكس پسر را نديد. پيرزن جلوسجاده نشسته بود و چادر سفيد سرش بود و قاب عكس بالاي مهر بهديوار تكيه داده بود. چهرة توي عكس حالت پنج سالگي بود و نازبالشپسر كنار قاب بود و گلدوزي چهرة پسر تماماً دوخته شده بود. صدايفوارة آب و جيكجيك بلند شد كه پيرمرد چشم گشود و بلند شد و رويبستر نشست. رو به پيرزن گفت: «داري به عكس سجده ميكني؟» پيرزن زير لب گفت: «چي؟» |+| نوشته شده توسط سینا در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت 18:24 عقلای مجانین:
مرثيه برايِ زندگان
برايِ فتحالله اسماعيلي ميدانم باز هم با اين حرفها خستهات ميكنم. ما همهمان داريم مثلِ هم ميشويم. هيچوقت فكر نميكردم سرنوشتمان اين باشد. منوچهرديوانه را يادت ميآيد؟ بهش ميگفتيم منو ديوانه. قيافهاش الان جلوِ چشمم است. هميشة خدا پيشانياش ورم داشت. ورم كه نبود، مثلِ زانويِشتر پينه بسته بود. از بس سرش را ميكوبيد به زمين. ميماندم حيران كه چرا خون نميآيد. ميگفتند برادرخواندهاش داده سيد فرجالله براش دعا نوشته. حتماً يك حكمتي در كار بود. آن جور كه او پيشاني ميكوبيد به زمين ـ حتي صداش دلِ آدم را ريش ميكرد ـ بايد استخوان خُرد ميشد يا جمجمه ميشكافت. اگر سرش مو داشت باز يك حرفي. شايد كمي جلوِ ضربه را ميگرفت. وقتي پيداش ميشد بچهها يكييكي ميرفتند به طرفش. تا خودش را پشتِ حمامِ مُرادي ميرساند جمعمان جور بود. ازسرِ خيابانِ يك تا مسجدِ بوشهريها هرچه بچه بود راه ميافتاد تو كوچه. تو نميآمدي. ميترسيدي. اما نميگفتي كه ميترسي. ميگفتي: «گناه دارد.» پناه ديوار، تو سايه، ميايستاديم. چشمانِ باباغورياش راميدوخت به ما و همانطور خودش را، به كمكِ دستها، ميكشيد. هركس بازيِ خودش را ميدانست. آن وقت فاصلهمان را كم ميكرديم با او. آن كه نزديكتر بود سلام ميكرد. چشمهاش ميشد مثلِ ازرقِ شامي. من ميترسيدم، اما به رويِ خودم نميآوردم. بعد يكييكي سلام ميكرديم وميگذاشتيم از كنارمان بگذرد. چرمي را كه زير پاش بسته بودند رويِ خاكِ كوچه ميكشيد و ميگذشت. وقتي جوابِ سلامِ همه را ميداد بازسلام ميكرديم. آن كه اول سلام كرده بود شروع ميكرد. ميدانم نميخواهي دنبالهاش را بداني. حق با تو بود. او گناه داشت. نوشتهاي:«گاهي يادِ عبدالله ديوانه ميافتم. او مثلِ ديگران نبود. ديوانة فرزانهاي بود. وقتي بچهها دنبالش ميكردند ـ بچههايي كه از ما كوچكتر بودند ـ عصايش را مثلِ كراوات ميزد به يقهاش و ادايِ شهردار را درميآورد.» من جمعه به تو گفتم كه عبدالله با بقيه فرق دارد. اما سعي نكن از اين ماجرا، از نقلِ احوالِ عبدالله، نتايجِ عجيب غريب بگيري. اين عادتِ تو باعث ميشود تا تصويرِ آدمها خراب شود. تو مراعصباني ميكني! اما مثلِ هميشه اين منم كه كوتاه ميآيم. صد بار گفتهام اين عادتِ زشت را از سرت بيندازي! باشد، من از معركه رد ميشوم. جمعه يادم رفت دربارة رستمي به تو بگويم. يادت ميآيد؟ ميانِ بچههايِ پالايشگاه سرش به كارِ خودش بود. هميشه ميگفت:«در جاييكار ميكنم كه عقل از سرِ همه در رفته.» نميدانم منظورش از اين حرف چه بود. لابد، فكرش را بكن، ميانِ آنهمه گازهاي خطرناك و موادِ شيميايي! داستانِ پدربزرگم را كه برايت گفتهام. معتاد شده بود، آن هم چه جور، به گازهاي شيميايي. نميدانم تو «كَت كراكِر» كار ميكرد يا تو «اسيدپلانت». وقتي بازنشسته شد، همانروزِ اول يا دوم، حالش به هم خورد. مثل آدمهاي خمار، كه مواد بهشان نرسيده باشد، رنگش پريده بود و آب، شُرشُر، از چشمها و بينياش ميريخت. هر چه دوا درمان كرديم حالش جا نيامد. هر كسي يك چيزي ميگفت. اما خودش، زود، شستش خبردارشد. فهميد كه معتاد شده. رفت سراغِ يكي از دوستانش، از همان همكارهاش، و سفارش كرد تا براش هر روز يك شيشه از هوايِ همانجايي كه توش كار ميكرد بياورد، از هوايِ آلوده به همان گازهاي شيميايي. از آن روز به بعد حالش سرِ جا آمد. ميرفت تويِ حمام در را رويِ خودش ميبست و ساعتها همان جا مينشست. درِ شيشه را بازميكرد، انگار بخواهد بخور بدهد، پارچهاي رويِ سرش ميانداخت وهوايِ شيشه را به ريههاش ميفرستاد. اما اين وضع زياد دوام نياورد. ماهمه ميدانستيم. تو چلة تابستان، تو يك بعدازظهر، با شيشهاش و پارچهاي كه رويِ سرش ميانداخت، رفت تو حمام و تا سرِ شب بيرون نيامد. مادربزرگ قبل از همه فهميد كه پدربزرگ مُرده. هوايِ درونِ آنشيشه مثلِ هوايي نبود كه پدربزرگ سرِ كارش تنفس ميكرد. بعد از جنگ خيلي از پيرمردها، مثلِ پدربزرگ، از تركِ اجباريِ همين عادت مُردند. نميخواهم حرفِ مفت زده باشم. ميروم سرِ اصلِ مطلب. طلاوري كه آمده بود به مأموريت ميگفت نگرانِ احوالِ رستمي است. گفت:«تو جزيره كارش شده برداشتنِ نوار از تصنيفِ خوانندگان، از قديم و جديد.» تا حالا هفت هزار كاست پُر كرده، هفت هزار. من كه باورم نميشود. فكرش را بكن! آدمي تو يك جزيرة كوچك، زير آتشِ بمب و موشك، درساعتِ فراغت ـ چه فراغتي؟ ـ بنشيند تصنيفِ خوانندگان را ضبط كند. توانسته زنش را هم متقاعد كند، البته به سختي و پس از مرافعة بسيار. طلاوري ميگفت اگر او و زنش ميانجيگري نميكردند شايد كارشان به طلاق ميكشيد. همة درآمدشان را گذاشتهاند برايِ اين كار، حتي بيش ازذخيرهشان دست به خرج ميزنند. شايد نيتش خير باشد. طلاوري ميگفت:«رستمي اين كارش را يك اقدامِ ملي ميداند در برابرِ تباهي و نابوديِ موسيقيِ ايران.» خوب، من فكر ميكنم اين توجيهي است كه هركدام از ما برايِ رفتارِ خودمان داريم. نوشتهاي:«نوذري هم شده مثلِ يكي از آنها. زنش را تو بانكِ رفاه ديدم. وقتي سراغش را گرفتم گفت:«دو سالِ آزگار است نشسته تو خانه انگشتِ پاهاش را ميشمارد.» همان كاري كه سالها است منصور ميكند.عجيب است، اين جور بيماري اگر مسري شود...» نه، عجيب نيست. البته مالِ منصور جورِ ديگري بود. تو بايد اولش را يادت بيايد. ده سال پيش بود، شايد ده سال و يك ماه. قبل از عيد بود. چه قدر تو اصفهان دنبالش گشتيم. از اين پمپِ بنزين به آن پمپِ بنزين. ادارة پخشِ نفت، تعاوني، فروشگاهِ كارگران، همهجا را گشتيم. گمانم تو پيداش كردي، به تصادف. تو يكي از فرعيهايِ چهارباغ بود، تو فروشگاهِ كارگران. وقتي چشمم افتاد بهش ـ تو داشتي پيشانيِ فراخش را ميبوسيدي ـ جا خوردم. صورتش ورم كرده بود. تو گفتي:«از هوايِ اصفهان است. آب رفته زيرِپوستت.» بعد تو خانهاش، چه خانهاي، چيزي نمانده بود گريهام بگيرد. پسرهاش را يادت ميآيد؟ بابك و آرش. تو خانه غير از آن گرامافون ِقديمي هيچ نبود، يك زيلو و يك گرامافون. بعد برامان صفحه گذاشت، بنان بود يا بديعزاده؟ من آن روز هيچ نگفتم. نخواستم او را و تو راناراحت كنم. خوب، لابد، حالا ميگويي اين حرفها همهاش خيالات است. قبول دارم كه او از نوجواني صدايِ بنان يا بديعزاده را دوست داشت. اما حرفِ من چيزِ ديگري است. آدمي با آن سوابق، تو يك خانة لُخت، با يك گرامافونِ بوقيِ قديمي، تكيهاش را بدهد به گچِ طبلهكردة ديوار و بچههاش، بابك و آرشاش، را بنشاند رويِ زانوانش و بزند زيرِآواز. همان بوقِ برنجيِ قُرشدة گرامافونش كافي بود تا من بفهمم چه حالي دارد. هيچ چيز غمگينتر از يك آدم با يك گرامافونِ قديمي نيست. ديدهاي كه من حرفهام را ميزنم. سعي نكن با پوزخندت جلوِ حرفم را بگيري! من عادتِ تو را ميشناسم. نگو كه اين كار را نميكني! يادت بيندازم! خيال نكني كه ميخواهم تلافي كنم. «دلم ميخواهد غروبها، مثلِ سابق، تو يك قايق كه طنابش به اسكله وصل باشد بنشينم و پاهايم را تو آب بگذارم و همانطور كه لرزشِ امواج را حس ميكنم صدايِ جلز و ولز قرصِ خورشيد را تو آب بشنوم. وقتي خورشيد تو آب غروب ميكند صدايِ...» خوب كه چي؟ من بهت ميگويم، اما پوزخند نميزنم. دنبالهاش را ميگويم كه نگويي حرفها را به ميلِ خودم تكهپاره ميكنم و نتيجه ميگيرم. «تماسِ آتش و آب، مثل اين كه يك ماهي را تويِ روغنِداغ بيندازند، تويِ جمجمة آدم طنين مياندازد. كاش ميتوانستم خورشيد را وقتي كه سرد ميشود ببينم. هيچ چيز مثلِ موج، صدايِ بوقِكشتي و نغمة نيِ جُفتيِ جاشوها آرامش نميدهد به من. اما آن صدايِ جلز و ولز...» اينها، لابد، حرفهايِ شاعرانه است. قبول دارم كه طبعِ تو لطيف است، اما مالِ ديگران چي؟ مالِ من؟ لابد خواهي گفت منظوري نداشتهاي. باشد. من ناراحت نميشوم. اما بهت ميگويم كه خيال نكني اگر بزني رويِ عصبم ديگر حس نميكنم، كه عواطفم كرخت شده است. قلابِ اجل به ريشة جانت بيفتد اگر بخواهي، يك دفعة ديگر، پوزخند بزني. اين با سنگ و ترازويِ كدام عدالت و منطق ميخواند كه من وقتي گرمِ استدلال هستم، حالا هر چه كه هست، تو حواسِ من را پريشان كني! چي داشتم ميگفتم؟ ببين چه جور رشتة افكارم را بريدي! آره. داشتم ميگفتم كه وقتي دوباره سلام ميكرديم، يعني همهمان ازنو يكييكي سلام ميكرديم، كفرش درميآمد. از چشمهاش ميخوانديم. مردمكش درشت ميشد و رنگش ـ يادت هست كه ـ ميپريد و بنا ميكرد به فحش دادن. چه فحشهايي! گاهي زبانم لال... استغفرالله. خوب، ديوانه بود بيچاره. شلوارش را ميكشيد پايين ـ شلوار كه نبود گُردهپا بود ـ و بعد وقتي هو ميكشيديم او خيزبرميداشت. خودش را ميكشيد طرفِ سنگي، كلوخي ـ هر چه دَمِ دستش ميآمد ـ و پرتاب ميكرد به طرفمان، و وقتي دست نميكشيديم ـ تو هيچ وقت نميايستادي كه ببيني ـ ميكوبيد، سرش را، نه خدايا پيشانيش را، ميكوبيد به زمين. چشم ميگرداند تا يك برآمدگي پيدا كند، جايِ سفتي كه بتواند محكم بكوبد رويِ آن. چنان ميكوبيد كه صداش دلِ آدم را ريش ميكرد. نميدانم وقتي در عالمِ حشر مقابلِ ميزان حاضرميشويم تا ثواب و گناهمان را بكشند چه جوابي داريم بدهيم. انگار شيطان تو پوستمان ميافتاد. خدا از سرِ تقصيراتمان بگذرد. تا ميرسيد دَمِ سينما شهرزاد ميشديم سي چهل پنجاه نفر، و شب ميشد. فكرش را بكن! هيچكس، هيچ آدمِ خيّر و مؤمني، نميآمد معركه رابخواباند. نه، من قبول ندارم. خداوند همان قدر كه بندة بد دارد بندة خوب ندارد. تو تنها كسي بودي كه ميگفتي گناه دارد. زنها و پيرمردها ميآمدند دَمِ درِ خانهها يا پشتِ پنجرهها به تماشا، حتي جزوهكشِ مسجدِ محله هم ميآمد بيرون ـ اسمش چه بود؟ ـ و به او، وقتي شلوارش راميكشيد پايين، ميخنديدند. از فحشهايي كه ميداد حظ ميكردند. ميدانم تو خواهي گفت، لابد، به اين دليل كه تفريحي نداشتند. اما من قبول ندارم. ما از حارث بدتر بوديم، هستيم. هميشه حاضر به يراقيم تا مثلِ عملة دوزخ به جان هم بيفتيم. ايمانمان را به يك پولِ سياه به شيطان ميفروشيم. من قبول دارم، حق با تو است. شيطنتِ ما بچهگانه نبود، نشانة جنون بود. همة اهلِ محل، مثلِ او، ديوانه بودند، اما او گناه داشت. اما نگو كه ديوانه نبود. او تنها پسر، تنها فرزند، پدرش بود. از قديم گفتهاند يكييكدانه يا خُل ميشود يا ديوانه. من حرفت را دربارة عبدالله قبول دارم. بله، دربارة او حق با تو است. «بعد عصا را از يقه برميداشت و ميگفت:«روزگار منتقم است.» تكيه ميداد به ديوار، يا تيرِ چراغِ برق، و يك چشمش را ميبست و خمِ عصا راميچسباند به گوديِ كتف و قراول ميرفت به طرفِ شهردار، كه مثلاً دارد او را به رگبار ميبندد، ميرسانَدَش به سزايِ اعمالِ پليدش. ما هيچوقت سؤال نكرديم، حتي پيشِ خودمان، كه خوب حالا چرا شهردار؟ مگر درهيئتِ حاكمه آدم قحط است؟ چرا فرماندار يا رييسِ شهرباني نه؟ يا دستكم رييسِ پالايشگاه. من هيچوقت نفهميدم.» قبول دارم كه دربارة رستمي وضع فرق ميكند، اما راستي راستي توفكر ميكني بشود كارِ او را يك اقدامِ ملي دانست؟ دلم ميخواست ميتوانستم يك چنين توجيهي را قبول كنم. شايد هم طلاوري براش مايه گرفته باشد. عادتش را هم كه ميداني، همه چيز را بزرگ ميكند، آب ميكند تو حرفهاش. از همان جواني دوست داشت حرفهايي بزند تا ديگران را انگشت به دهن كند. خدا كند اين هم يكي از آن حرفها باشد. لابد تو خواهي گفت اگر رستمي دست به چنين كاري هم زده باشد كارِ درستي است و حرفِ طلاوري هم دربارة اقدامِ مليِ او درست است. جمعه ميتوانيم در اين باره حرف بزنيم، و همينطور دربارة نوذري. بعدش اگر فرصت شد ميتوانيم دربارة كسي حرف بزنيم كه به تازگي با او آشنا شدهام. همساية ديوار به ديوارِ ما است. عادتِ ما را دارد. تمامِ روزمينشيند نامه مينويسد، منتها برايِ خودش. آدمِ جالبي است. هر نامهاي را كه مينويسد به نشانيِ خودش پُست ميكند و وقتي نامهرسان نامه را به او تحويل ميدهد دادنِ انعام را فراموش نميكند. اما بايد قول بدهي كه شلوغش نكني و در صدد نباشي كه، مثلِ هميشه، نتيجة عجيب غريب بگيري. دربارة منصور من نظرم را به تو گفتهام. او با ديگران فرق دارد. اصلاً مثلِ هيچكس نيست. صد البته مثلِ جوانيِ خودش هم نيست. اما من، چنان كه گفتهام و برايت نوشتهام، نسبت به او دچارِ ترحم ميشوم. هيچوقت، به خلافِ تصورِ تو، آدمِ استخوانداري نبود. من بيشتر از تو او راميشناسم. خميرهاش را نداشت. بيخودي خودش را قاطيِ آن ماجراها كرد، يعني قاطي شد، به تصادف. مثلِ خيليها، بيآنكه بفهمد اصلِ ماجرا چيست، خودش را آلوده كرد، و بعد وقتي كه آن حوادث پيش آمد و بگير و ببندها شروع شد حسابي ماستها را كيسه كرد. فكر ميكرد تمامِ عالم و آدم دنبالش هستند. چه بازيها كه درنياورد. خانهاش را عوض كرد. سرِ كارش نرفت. رابطهاش را از پدر و مادرِ خودش و زنش بريد. ريش گذاشت. سر تراشيد. عينكش را به چشم نزد. لباسهايِ عجيبغريب پوشيد و افتاد به عرقخوري و بعد رفت به اصفهان، آن قدر تو لاكِ خودش فرو رفت كه شد آن آدمي كه ديديم، با آن سبيلِ بالمگسي، يادت ميآيد؟ فكر ميكرد هر كس به سراغش ميرود قصد دارد از او زيرِ پاكشي كند. غيبت از گوشتِ سگ حرامتر است. اينها را نميگويم كه او را تحقيركرده باشم. بيچاره زنش! بيچاره مادرش به مادرم گفته بود، التماس و جزع و فزع كرده بود، كه اگر من نشانياي از او دارم بهشان بدهم. تا مدتها فكر ميكردند او را گرفتهاند يا با خانواده سر به نيستش كردهاند. بقيهاش را خودت ميداني. چشمِ بينا بهتر از سيصد عصا است. ميداني، آدمهايي كه مدتهايِ طولاني، مثلاً براي چندين ماه، تظاهر ميكنند، ادايِ آدمي را درميآورند كه نيستند، گرفتار ميشوند. يك وقت ميبينند كه خودشان نيستند، يعني ما ميبينيم، خودشان نيستند. خودشان خيال ميكنند همان كسي هستند كه بودند. بعدها، شايد، در پيري متوجه بشوند، وقتي دارند خاطراتشان را مرور ميكنند. منصور هم يكي ازآنها است. آن قدر بازي درآورد كه گرفتار شد، در دام افتاد، نتوانست خودش را بيرون بكشد. هميشه همينطور است. آدم اول خيال ميكند يك جور بازي است، يك جور شوخي. ممكن است خندهاش هم بگيرد. مثلاً فرض كن آدم دراوجِ جواني، در شادابيِ جواني، ويرش بگيرد يا به سرش بزند كه اداي ِپيرها را دربياورد. برود همدَم و همنشين پيرها بشود. مثلِ خودشان حرف بزند، آرام و شمرده و در پاسخِ هر حرفي بگويد:«عجب!» و سعي كند خودش را عادت بدهد كه خونسرد باشد و از تنهايي لذت ببرد، يا دستكم به تنهايي خو كند. چنين آدمي حتماً مقداري از غرورش ارضا ميشود، يا فكر ميكند كه ارضا شده است. فكر ميكند خيلي ازخوشيهايِ زندگي، آن چه به زندگي هيجان ميدهد، آن قدرها هم كه مردم ـ جوانها ـ فكر ميكنند خوشي نيستند. نيازي نميبيند دنبالِ اينجور چيزها برود، چون پيرها دنبالِ اين جور چيزها نيستند. بعد ديگرميشود عادت، گرفتار ميشود، يكهو نگاه ميكند، برميگردد به پشتِ سرش، جوانياش را در نقطهاي دور، بي آن كه بتواند آن را به وضوح ببيند، به ياد ميآورد. اما ديگر گذشته است، تمام شده است. ميبيند دراوجِ جواني پير شده است. بعد ديگر حتي اگر با پيرها هم نباشد، ميان ِجوانها هم پير است. ميبيني كه دارم دربارة خودم حرف ميزنم. هميشه به همينجا ميكشد. هر سني لذتهايِ خودش را دارد. اما برايِ آدمي كه هميشه پير بوده است فقط لذتِ خاطرات باقي ميماند. اما دربارة حسين ـ حق با تو است ـ او هنوز باورش نشده كه پير است. نوشتهاي:«نميدانم چرا همه چيز برايِ او ساده است. خيال ميكند هيچچيز لياقت ندارد كه آدم به طورِ جدي به آن فكر كند. با دسته گلي كه آب داده روزگارِ همه را سياه كرده است. ميداني كه او از همان بچگي كاسةعقلش مو برداشته بود. به خيالِ خودش ميخواسته يك جور بارشان بار بشود. نميداند كه ميانِ محنت و محبت تفاوت نقطهاي بيش نيست.» دربارة سربههواييِ حسين ـ گفتم كه ـ من با تو موافقم. بعضي آدمها هنرشان اين است كه بخيه به آب دوغ بزنند. حسين هميشه خيال ميكند سرش تو حساب است. اما دردِ او اين نيست كه كاسة عقلش مو برداشته. با عقلِ خشك و خالي بارِ كي بار شده است؟ اگر ازدواجِ گلنسا پيش نميآمد كه حسين، به قولِ تو، آن دسته گل را به آب نميداد. من و تو دختري نداشتهايم كه بدانيم بيجهيزيه عروس به خانة داماد فرستادن يعني چه. خوب، اين هم يك راهش است ديگر. آدم كاميوني را از توكارخانه، شبانه، بردارد بزند به چاكِ جاده. زنش را هم محضِ احتياط بنشاند پهلويِ دستش. يك كاميونِ ظاهراً بيصاحب خيليها را وسوسه ميكند، آن هم پدري كه قرار است دخترش را عروس كند. خوب، چرا از اين واقعه آن نتايجي را كه دوست داري نميگيري؟ به تريجِ قبايت برميخورد؟ اتفاقاً همة مقدماتِ نتيجه فراهم است: كارگري زحمتكش، كارخانهاي وابسته، يعني همان مالكِ كاميون، به جوش آمدنِ غيرت... تو بهتر از من ميتواني اين جور چيزها را پشتِ هم ريسه كني و نتيجه بگيري. اگر حسين شوهرِ خواهرت نبود و روزگارِ خواهرزادههايت را سياه نميكرد ـ يا دستكم با تو مشورت ميكرد ـ لابد موضوع فرق ميكرد. اما حسين به نفع خودش دست به اين اقدام نزده. ميخواسته بارِ ديگران بار بشود. اگر بد نميآورد، اگر فقط دو بندِ انگشت سردرِ خانة پسرعمويِ حسين بلندتر بود، و كاميون ميرفت تو حياط همه چيز به خيرو خوشي تمام ميشد. خودت نوشتهاي كه مالخرها دير كرده بودهاند و او مجبور بوده كاميون را يك جوري از چشمِ مردم پنهان كند. در انظار كه نميتوانسته آرمِ كارخانه را رويِ بدنة كاميون رنگ كند، آنهم آرمِ كارخانهاي كه از كفرِابليس مشهورتر است. حتي به فكرِ مالخرها هم بوده. فقط فكرِ آن دو بندِانگشت را نكرده بوده. شايد بيانصافي باشد بگوييم سرش تويِ حساب نيست، كه كاسة عقلش مو برداشته. دو بندِ انگشت به چشم نميآيد. ازقديم گفتهاند برايِ آدمِ بدبخت از در و ديوار ميبارد. سقفِ كاميون بگيرد به آهنِ سردر و چارچوب كنده شود و ديوارِ خشت و گليِ همسايه فرو بريزد و بعد آن قشقرق به پا شود. اگر كسِ ديگري جايِ حسين بود وضع بدتر از اينها ميشد. خدا را شكر كه دهنِ حسين چاك و بست دارد. نوشتهاي:«دست كمش اين است كه او را از كارخانه اخراج كنند و وادارندشان تا خانهاي را كه به آنها دادهاند تخليه كنند. اين يعني سياهشدنِ روزگارِ يك خانواده. بالاتر از اين تنبيه ديگر وجود ندارد. حالا تو بگو اين كارِ شيطان است، كارِ ملعوني كه هر وقت پاهايش را به هم ميمالد هزار تا تخمِ شيطان ازش پس ميافتد. اما شيطان چه ربطي دارد به حسين؟» ربط دارد. اگر مردم ايمانشان را به شيطان فروخته باشند چي؟ مگر نميگويند پول بچة شيطان است؟ حسين را چه كسي لو داد؟ برايِ چي؟ تو مردم را يك جور ديگر ميبيني، آن جور كه هستند نميبيني. نميخواهي ببيني كه بويِ خير از مردم رفته. اگر اين مردم خوب بودند به يك صد و بيست و چهار هزار پيغمبر حاجت نبود. خدا از سرِ تقصيراتمان بگذرد! كاش اين يك ذره عقل را هم نداشتيم و غصة چيزي را نميخورديم. اگر ديوانگي غمي داشته باشد مالِ ديگران است. آدمِديوانه است كه پادشاهِ بيغم است نه آدمِ بياولاد. امثالِ منوچهر وعبدالله كه غمي ندارند. من بارها به تو گفتهام ـ اين جمعه هم حرفهايِ زيادي دارم تا بزنم ـ اگر شبها هم به نوشتن بگذرانيم باز خيلي چيزها هست كه از دستمان در برود. نه اين كه فراموشمان بشود. وقت كم ميآوريم. يك روز به توگفتهام، به تعدادِ آدمهايِ دنيا ديوانه داريم. حالا اگر تو ميخواهي، اصرارداري، معنايِ ديگري برايِ ديوانه بودنِ آدمها بتراشي اين به خودت مربوط است. اما اين منطق، آخرش، كار دستِ تو ميدهد. اگر روزي روزگاري شدي مثلِ يكي از آنها حق را به خودت ميدهي، چون هيچ آدمي، با منطقِ تو، مسئولِ اعمالِ خودش نيست و آدمها سرنوشتشان راخودشان تعيين نميكنند. من به عنوانِ دوست، رفيق، به عنوانِ كسي كه ميتوانم سرم را رويِ شانهات بگذارم، فقط وظيفه دارم به تو هشدار بدهم، از جگر نعره بكشم، حتي با دستي كه خدا كند بشكند بزنم پسِ كلهات تا حواست سرِ جا بيايد. اما اگر حاليات نميشود، اگر تصميمِ خودت را گرفتهاي، ديگر كاري از دستِ من ساخته نيست. بهت بگويم، بارها گفتهام، اگر بخواهي همين جور هذيان ببافي آخرش، مثلِ آنها، عقل از كلهات درميرود، مرا هم به دردِ بيدرمانِ خودت گرفتار ميكني. آدم اگر يك زماني، در جواني، تو يك ماجرايي، دستهاي، شكست خورد كه ديگر نبايد تلافياش را سرِ چيزهايِ ديگر دربياورد. مگر من نبودم؟ خودت كه بهتر ميداني! گوشتم از زورِ غصه آب شد. اما مجبوربودم بپذيرم، چشمهام را باز كنم. اين مردم ارزش آن را ندارند كه تو اينهمه براشان حنجره ميخراشي، سنگشان را به سينه ميزني. اگر به ديگران و خودشان بد ميكنند يا از زورِ سياهكاري جنون به كلهشان ميزند چه ربطي دارد به سياست؟ چه ربطي دارد به حكومت؟ فكر نكن من دلِ خوشي دارم، اگر پاش بيفتد ــ حالا نامه است نميشود همه چيز را نوشت، خودت كه ميداني ـ ... خوب، حالا چه ميگويي؟ حرفِ حساب جواب ندارد. خدا كند اين طور باشد. راستي، داشت يادم ميرفت. بايد با آن شروع ميكردم. اما آن قدر جاندارم كه همهاش را بنويسم. ميگذارمش برايِ جمعه. دربارة همان تكه زمينِ عمويم است، زميني كه نميدانيم تو نقشة جديدِ شهر افتاده تو خيابان يا قرار است بشود مسجد، پارك يا نميدانم قبرستان. بيچارهعمويم هر كس را ميبيند، به خصوص اگر كارمندِ شهرداري باشد يا با يكي از مقاماتِ شهر راه داشته باشد، از او دربارة سرنوشتِ زمينش ميپرسد. همة فكر و ذكرش شده آن تكه زمين. اگر اتفاقي براي زمينش بيفتد ميترسم بشود مثلِ يكي از آنها، بشود مثلِ عبدالله. خدا بهش رحم كند. يادت باشد فردا چهارشنبه است. نوبتِ تو است كه بنويسي. مِجرياي را كه گفته بودي خريدهاي يا نه؟ حتماً قفل كوچكي به آن بزن تا ديگر نامهها به دستِ كسي نيفتد. لابد خيال ميكنند زده است به كلهمان. برايِ من كه ديگر توفير نميكند. بگذار خيال كنند. آنوقت ديگرنميتوانند ما را به دروغ گفتن متهم كنند؛ چون كسي كه به كلهاش ميزند ممكن است هذيان بگويد اما دروغ نميگويد. كاش ميتوانستيم وسطِ هفته هم، يك روز، همديگر را ببينيم. من اينجا، تنهايي، حوصلهام سرميرود. نميدانم اگر نوشتنِ اين نامهها و ديدارهايِ جمعه نبود چهطورميتوانستم تحمل بياورم. خندهدار است، دوتا آدم تو يك شهر باشند اما نتوانند، هروقت دلشان خواست، يكديگر را ببينند. تا جمعه. يار باقي، صحبت باقي. |+| نوشته شده توسط سینا در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386 و ساعت 18:23 |
|












